شمارهٔ ۳۴
ای زمین را رای تو چون آسمان را آفتابعزم تو عزم درست و رای تو رای صواب
شهریار شهرگیری پادشاه ملک بخشخسرو معجز فتوحی داور مالک رقاب
تا پدید آمد در ایام تو تاریخ فتوحدر کتب مَدروس گشت افسانهٔ افراسیاب
دین و دنیا را تو کردستی پناه از اضطرارملک و ملت را تو دادستی امان از اضطراب
در تن هر شاه اوردست فرمان تو خمدر دل هر شیر شمشیر تو افکندست تاب
چون هوا بندد نقاب ازگرد عالی موکبتروزگار از چهرهٔ اقبال بگشاید نقاب
هرکجا کوس تو آوازی دهد در شرق و غرباز ظفر، لبیک یابد هم در آن ساعت جواب
مرکب تو همچو آب و آتش است و خاک و باددر نشیب و در فراز و در درنگ و در شتاب
زو دل حاسد سبک گردد سر دشمن گرانچون سبک کردی عنان و چون گران کردی رکاب
عدل تو آب است ازین معنی که مخلوقات راهرگز از عدل تو نگریزد چو نگزیرد ز آب
چون شود بیدار پیروزی کند تعبیر خویشهرکه او یک شب خیال عدل تو بیند بخواب
فیلسوفان آفتاب و شیر خوانندت که هستطالع تو شیر و صاحب طالع تو آفتاب
کی تواند حاسدی با تو چَخَیدن خیر خیرسایه بر دریای چین چون افکند پر ذباب
غول و دیوست از قیاس آنکس که باتو سرکشدتیغ تو چون صاعقه است و تیر تو همچون شهاب
ای پسندیده چو نعمت ای ستوده چون خردای گرانمایه چو دولت ای گرامی چون شباب
ابر نعمت برکسی باردکه توگویی بباربدر دولت برکسی تابد که تو گویی بتاب
روز بهروزی کسی بیند که توگویی ببینگنج پیروزی کسی یابد که تو گویی بیاب
ذوالفقار بوتراب اندر عرب گر مدتیکافران را کشت و پنهان کرد کفر اندر تراب
هم بدان معنی کنون شمشیر گوهردار توستدر عرب و اندر عجم چون ذوالفقار بوتراب
بر تن و جان تو هر مومن دعا گوید همیوان دعا در دولت تو هست وقتی مستجاب
طبع من بنده به اقبال تو چون دریا شدستواندرو مدح و ثنای توست چون در خوشاب
هر چه آبادست بر روی زمین ملک تو بادتا عدو را کالبد زیر زمین گردد خراب
باد دائم در دو دست تو دو چیز دلگشایدر یکی زلف بتان و در یکی جام شراب