گنج

شمارهٔ ۳۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اب۲۷ بیت
اگر نشاط ‌کند دهر واجب‌ است و صوابکه کرد خسرو روی زمین نشاط شراب
رخ نشاط برون آمد از نقاب امروزچو آتشی‌که مر او را زآب هست نقاب
اگر کسی صفت باده و پیاله کندپیاله آب فسرده‌ست و باده آتش ناب
اگرچه آتش با آب ضد یکدگرندبه‌دست شاه موافق شدند آتش و آب
معزّ دین پیمبر مغیث امت اوشه ملوک زمین مالک قلوب و رقاب
شهی که داد خدایش بزرگوار سه چیزضمیر روشن و عزم درست و رای صواب
هنر ندارد قیمت مگر به سیرت اوصدف ندارد قیمت مگر به درّ خوشاب
سزد بقای دل و دولتش که چشم ستمز دولت و دل بیدار او شد اندر خواب
اگر زمانه سوالی کند که نصرت چیستزمانه را ندهد جز به تیغ تیز جواب
فتوح همچو نجوم است و ملک همچو سیهرظفر منجم و شمشیر او چو اُسطرلاب
شده‌ست تیغ وکف او در جحیم و نعیمکز آن بلای نهیب است و زین امید ثواب
همی به‌تیغ اجل وهم او مخالف راچنان زند که زند چرخ دیو را به شهاب
ایا ستوده صفت خسروی که درگه توستجهان و خلق جهان را چو قبله و محراب
خراب بود جهان پیش ازین به‌ دست ملوککنون به دست تو آباد شد جهان خراب
به فرّ عدل تو شد جای عندلیب و تذروهمان زمین که بُدی جای جغد و جای غُراب
بلند رای تو گوهر همی‌ کند ز حَجَرخجسته همت تو زر همی کند ز تراب
برین حدیث شها شهر تو دلیل بس استکه از عمارت او یافت ملک رونق و آب
به دولت تو منجم بدو کشیده رقمبه همت تو مهندس برو نهاده طناب
سعادت ابدی کرده خاک او چو عبیرعنایت فلکی کرده آب او چو گلاب
نوشته دست زمانه برو به خط قضاحساب دولت و اقبال تا به روز حساب
نکرد هیچکس از جمع خسروان به درنگچنین وطن‌ که همی همتت‌ کند به شتاب
سحاب عدل تو بارنده شد برو نه عجباگر به عدل تو دیوار او رسد به سحاب
بساز شاها مانند این مبارک شهرهزار شهر و ز هر شهر کام خویش بیاب
همیشه تا که همی تابد آفتاب از چرخز تخت دولت‌ شاهی چو آفتاب بتاب
به شش دلیل طرب مجلس تو خرّم بادبه نای و بربط و تنبور و طبل و چنگ و رباب
به روزگار تو، ده شین بزرگ باد و عزیزز قدرت و ز قضای مُسبِبُ الاسباب
شکار و شهر نو و شهریاری و شمشیرشباب و شاب و شاهی و شکر و شعر و شراب