شمارهٔ ۳۳۰
طبع گیتی سرد گشت از باد فصل مهرگانچون دم دلدادگان از هجر یار مهربان
هجر یار مهربان گر چهر را زردی دهدبوستان را داد زردی وصل باد مهرگان
در هوا و در چمن پوشید سنجأب و نسیجکوه دیباپوش را داد از مُشَجّر طَیلَسان
شَنبلیدی گشت ز آشوبش ثِیابِ مرغزارزعفرانی گشت ز آسیبش درخت بوستان
باد در آشوب او بِنهُفت گویی شنبلیدابر در آسیب او بِسرِشت گویی زعفران
گر نگشت از زرّ پالوده چمن سرمایهدارور نگشت از درّ ناسفته هوا بازارگان
از چه معنی گشت باد اندر چمن دینار باروز چه معنی گشت ابر اندر چمن لؤلؤفشان
سرد و پژمرده شدست اکنون چمن چون طبع پیرچند گه گر بود گرم و تازه چون طبع جوان
گر جهان پژمرده شد هرگز نباشد هیچ باکتا جوان و تازه باشد دولت شاه جهان
شاه شاهان سایهٔ یزدان ملک سلطان که هستطلعتش چون آفتاب و حضرتش چون آسمان
پادشاهی کز جلالش هست رفعت پایدارشهریاری کز جمالش هست دولت جاودان
دین به عدل وجود او تازه است همچون دل به دینجان به مهر و مدح او زنده است همچون تن به جان
گر به مغرب بگذری از عدل او یابی اثرور به مشرق بنگری از جود او یابی نشان
یک روان از مهر او خالی نبینی در بدنیک زبان از مدح او فارغ نبینی در دهان
طاعتِ یزدان اگر در عقل و دانش واجب استخدمتِ سلطان عالم هست واجب همچنان
هر که او در طاعت یزدان همی بندد کمرهمچنان در خدمت سلطان همی بندد میان
شهریارا بر فلک جِرم زُحَل در بُرج قَوسلرزهگیرد چون تو را بیند بهکف تیر و کمان
همچنان کز چشمهٔ خورشید عالم روشن استروشن است از دولت تو گوهر البارسلان
گر ز بخت و چرخ باشد پادشاهی مستقیمبخت با تو یکدل است و چرخ با تو یکزبان
آن یکی گوید زه ای خورشید ناپیدا زوالوین دگر گوید زهای دریای ناپیدا کران
گر کند تقدیر از عدل تو روزی اِقتِراحورکند توفیق از جود تو وقتی امتحان
بیبزرگی کس خداوندی نیابد بر مجازبیهنر صاحبقرانی کس نیابد رایگان
چون تورا دادست یزدان هم بزرگی هم هنرملک و دین را هم خداوندی و هم صاحبقران
تاکه هر نفسی ز تدبیر هنر باشد عزیزتا که هر جسمی ز تأثیر روان باشد روان
در ستایش بیش تو بادا همه ساله خرددر پرستش باد پیش تو همه ساله روان
رای ملک افروز تو بر هر چه باشد کامکاردولت پیروز تو بر هر که خواهد کامران
عالم از تو چون بهار خرم و فصل بهاربر تو فرخنده خزان فرخ و جشن خزان