گنج

شمارهٔ ۳۲۹

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ان۷۴ بیت
چیست آن دریا که هست از بخشش او در جهاننیل و سیحون و فرات و دجله و جیحون روان
کشتی امید خلق آسوده اندر موج اوموج او اندر جهان پیدا و ناپیدا کران
اندر او غَوّاص فکرت گوهر آورده به دستواندر او ملاح دولت برکشیده بادبان
ساحل او منتهای همت خرد و بزرگلجهٔ او ملتجای دولت پیر و جوان
چشمه‌ای در پیش او آبش به از آب حیاتاصل او از نور و ظلمت در میان آن نهان
گر شنیدی جشمه‌ای‌کاندر مپان ظلمت استبنگر اکنون چشمه‌ای کش ظلمت‌است اندر میان
گل بهٔک‌جر عه‌که خضر از آب آن جشمه بخوردایزد او را داد در دنیا بقای جاودان
چشمه‌ای بهترکه باقی‌گشته اندر آب اوصدهزاران خلق چون خضر پیمبر در جهان
آید از دریا بدین جشمه همی هر ساعتیماهی زرین تن سیمین‌دل مشکین‌زبان
زین عجب‌تر پیکری در آفرینش کس ندیدبی‌بصر بسیار بین و بی‌خرد بسیار دان
عاشقان را ماند و مانند مرغی طرفه استگه حریر ساده پوشد گه منقش پرنیان
خیر زان رنگ است و دارد قوت شمشیر تیزطرفه باشد قوت شمشیر تیز از خیزران
شمع کردارست و آبش از دُخانش روشن استطرفه‌تر شمعی‌که دارد روشنایی در دخان
مرغ زرین است و از منقار او بارد همیگوهری کش هست قیمت‌گنج‌های شایگان
دشم‌ن او هست فولاد و به روزی چندبارسردهد بر باد و با دشمن شود بر آسمان
زایران را مُدْغَم است اندر ضمیرش جاه و آبسائلان را مُضمرست اندر ضمیرش آب و نان
برزمین از نقش او گه بیم باشد گه امیددر زمان از نفس او گه سود باشد گه زیان
واجب است از قول ایزد نقش او اندر زمینسایرست از دست صاحب‌نفس او اندر زمان
صاحب دولت مجیر دولت و صدر کفاتناصر دین‌ کدخدای خسرو گیتی ستان
سید و تاج وزیران مکرّم آنکه هستمُنعِمٌ فی‌ کُلِّ حالٍ مُقبِلٌ فی‌ کلّ شان
آسمان قدری که تا گسترد جودش بر زمیناز وجود او شَرَف دارد زمین بر آسمان
ابر نوروزی شبانروزی همی بارد سرشکبر امید آنکه باشد چون‌ کفش گوهرفشان
چون که بربندد کمر اندر همه عکس آفتابوان‌ کمر بندد ز بهر خدمت او برمیان
تا که بشنیدند وصف جُود او یاقوت و لعلهر دو هر سالی‌ کنند اظهار جود او زکان
جود او از بهر زینت زین دو گوهر پر کندآستین از ماه نوروز و کنار از مهرگان
مهرگان از باد بیرون آورد یاقوت رالعل را نوروز بر بندد به شاخ ارغوان
در حریم عدل او بی‌رهبر و بی‌بدرقهتشت زر برسر همی‌تنها رود بازارگان
در پی تعویذ اسبابش ببر آید همیآهو اندر دشت اَرمان ا‌در پی‌ا شیر ژیان
زانکه از گردون نتابد چون سنان او شهابخواهدی تا دور رمُحشَ را شهابستی سنان
ور به‌ جای حشر گردون را دهندی اختیاراسب او را سازدی از خویشتن برگستوان
خامهٔ او باد عیسی را همی ماندکزودیدهٔ اَعمی بصر یابد تن مرده روان
نیزهٔ او چوب موسی را همی‌ماند کزوااژدهایی در میان آرد زچوب خیزران
آتش غم جان درویشان عالم سوختیگر سرشک نعمت او نیستی آتش نشان
گوش او گویی به کرمان بشنود بی‌واسطههرکجا درکشوری آید ز درویشی فغان
او به کرمان است و از جودش به هر اقلیم هستمنتی بر هر مَکین و نعمتی در هر مکان
کاروان است از ثناگویان او بر هر زمینوز عطای او بضاعتهاست در هر کاروان
پشت خانان پیش نام او دوتاگردد همیزانکه هست از پشتیش بر پشتشان بارگران
بس کسا کز بهر خدمت پیش او آید چو تیرزیر بار منت او بازگردد چون‌ کمان
هرکجا از قصه و اخبار او رانی سخنقصهٔ بهمان شود منسوخ و اخبار فلان
خالد و یحیی و برمک‌گر بدندی ا‌جود ورزاوز سخاوت تازه کردندی روان باستان
هر سه گفتندی که شاگردیم و صاحب اوستادهر سه‌گفتندی که مهمانیم و صاحب‌ میزبان
نام آن صاحب که شاهنشاه را دستور بوداز مناقب داستان شد در ری و در اصفهان
نام این صاحب که دستورست ایران شاه رااز فضایل هست در ایران و توران داستان
گفت آن صاحب به یک زَلّت خلود اندر سقَرگوید این صاحب به یک طاعت خلود اندر جنان
آن فساد شرع را در خاندان‌ کردی غُلووین صلاح خلق را جوید علو خاندان
آن بدی از دیو دانستی و نیکی از خدایوین همی داند بدو نیک از خدای غیب‌دان
گرچه از بخشیدن آن‌ گوشها شد پر خبراینک از بخشیدن این چشمها شد پر عیان
ورچه توقیعات آن را در رسائل نُسخَت استپیش توقیعات این حشوست توقیعات آن
ای جوانمردی که هست احسان تو بیش از سؤالوی سخادستی که هست انعام تو بیش از عمان
زر به چشم همت تو خاک را ماند همیزین قِبَل دارند شاهانَش به خاک اندر نهان
خود نپرد ور بپرد بر سر خصمت همایزان قبل پرد که طعمه سازد او از استخوان
گر خبر بودی فریدون را زرای فرختفال نگرفتی فریدون از درفش کاویان
وردل نوشین روان گشتی به‌ گفتار تو گرممهر آتش سردگشتی بر دل نوشین‌روان
چون زبان باید گشاد و چون قلم باید گرفتمعجزست اندر بیان و ساحرست اندر بنان
هم بنانت ساحرست و هم بیانت معجزستسحر داری در بنان اعجاز داری در بیان
هر که دارد دل به مهرت بستهٔ‌ بند هویجان او هرگز نگردد خستهٔ زخم هوان
شُکر تو جان است‌ گویی‌ کاندر آویزد ز دلمَدحِ تو عقل است‌ گویی‌ کاندر آویزد ز جان
چون صدف‌ گشته است و چون نافه ز شکر و مدح توهم ضمیر شُکرگوی و هم زبان مدح‌خوان
آن یکی‌ گویی‌ که درّ پاک دارد در ضمیروین یکی‌ گویی که مشک ناب دارد در دهان
تا قیامت رسته گشت از امتحان روزگارهر که در مدح تو روزی طبع را کرد امتحان
وان که گرداگرد درگاه تو منزلگاه ساختچرخ‌ گرداگرد او از نائبات آرد امان
مهترا بر پایهٔ قدر تو نتوانم رسیدگر بسی حیله کنم وز وهم‌ سازم نردبان
عذر دارم‌ گر هنرها بر تو نتوانم شمردقطرهٔ باران نوروزی شمردن کی توان
گر رساند دست اقبالت به فَرقَد قدر مندست شَعری مرکب شِعر مرا گیرد عنان
ور نظر خورشید وارت مشتری باشد مرامشتری و زهره را در طالعم باشد قِران
ور ببینم مجلس عالیت‌ را یک شب به خوابجَنّت‌ُالاَعلی تو پنداری همی بینم عیان
تا برآید بَهرَمان از شاخ‌ گل وقت بهارتا براید کهربا از تاک رز وقت خزان
باد روی بدسگالت زرد همچون کهرباباد روی نیک‌ خواهت سرخ همچون بهرمان
تا که باشند اختران بر چرخ پیش ماه نوهم‌ چو سیمین‌ گوی‌ها در پیش زرین صولجان
کوی دولت در خم اقبال چوگان تو بادکرده اقبال تو دولت را به پیروزی ضمان
تا که باشد طَیلَسان‌ کوه در دی مه قَصَبکیل‌ را باشد به زیر ‌طیلسان طی ‌لسان
عاشق نام تو اندر مُکرِمَت هر نامدارطالب کام تو اندر مملکت هر کامران
قلعهٔ بخت تو را خورشید تابان‌ کوتوالخانه عمر تو را گردون گردان پاسبان
عالم از عدل تو همچون بوستان آراستهراویان مدح تو چون بلبلان در بوستان