شمارهٔ ۲۹۶
آن چنبر پرحلقه و ان حلقه پرخمدام است و کمندست بر آن عارض خرم
دامی و کمندی که ز بهر دل خلق استچون سلسله پُر حلقه و چون دایره پرخم
از دیدن آن دلبر و نادیدن آن ماهیک روز کنم شادی و یک روز خورم غم
گاه از طلب وصل مرا گرم شود دلگاه از تعب هجر مرا سرد شود دم
چون وصل بود بشکفد اندر تن من جانچون هجر بود بفسرد اندر رگ من دم
عشقش مدد آتش و آب است که دارمهمواره از او در دل و در دیده تف و نم
هرچند که در دیده من نم شود فزونیک ذره همی در دل من تف نشود کم
بزمی که در او صورت زیبای تو باشدشادیش پیاپی بود و باده دمادم
از صورت زیبای تو آرامش بزم استوز سیرت صدرالدین آرایشِ عالم
آزاده محمد که ز اِفضال و محامِدچون جد و پدر بر وزرا هست مقدم
در جنب معالیش بس از احمد مختاریک ذره نماید همه ذریت آدم
چون روی به دیوان نهد از بارگه خویشبر بارگی ابرش و بر مرکب ادهم
اقرار دهد عقل که در عالم اقبالبختی است مجسم شده بر باد مجسم
بر چشمهٔ زمزم کف او را شرف آمدهرچند که آن چشمه عزیزست و مکرم
هر روز بود از کف او رحمت زُوّارهر سال بود زحمت حجاج به زمزم
تضمین کنم این بیت که از روی حقیقتمعنیش جز او را به جهان نیست مسلم
تا درگه او یابی مگذر به درکسزیرا که حرام است تیمم به لب یم
ای بار خدایی که به تو صدر وزارتمیراث رسیده است ز جد و پدر و عم
هم صاحب آفاقی و هم قاسم ارزاقآفاق به تو ایمن و ارزاق مقسم
فضل و هنر از شِیمتِ محمودِ تو نشگفتخورشید دهد روشنی و مشک دهد شم
کیفیّت وکمیّت عقلِ تو که داندعقل تو برون است هم از کَیف و هم از کم
گر صد یک عقل تو به کاوس رسیدیمحتاج نگشتی که زدی دست به رستم
ور آصف دستور به تدبیر تو بودیقادر نشدی دیو بر انگشتری جم
با عزم تو شغلی نبود مهمل و موقوفبا رای تو کاری نشود مشکل و مبهم
با خنجر عزم تو چه پولاد و چه سنجاببا ناوک رای تو چه خُفْتان و چه ملحَم
وانجا که بود حکم تو را تیزی شمشیربا تیزی او کند شود ناخن ضیغم
یک نیمهٔ گیتی به مراد تو شد امروزآن نیمهٔ گیتی به مراد تو شود هم
مهر تو شرابی است گوارندهتر از نوشکین تو سمومی است گدازندهتر از سم
گویی اثر مهر تو و کین تو دارندرضوان به بهشت اندر و مالک به جهنم
فخری که تو نگزینی آن فخر بود عارمدحیکه تو نپسندی آن مدح بود ذم
اقبال سپهری است در اعلام تو مضمرارزاق جهانی است در اخلاق تو مُدغَم
چون کلک تو هرگز که شنیده است و که دیده استبینندهٔ اعمی و سرایندهٔ ابکم
پست است و بدو فرع معالی شده عالیسست است و بدو اصل معانی شده محکم
شمع است و به اجزای دخان است منقشزردست و به دیبای سیاه است معمم
هنگام رضا هست صدفوار ولیکنهنگام غضب هست گزاینده چو اَرْقم
سیاره و چرخ است که در سیر و مدارشبسته است قضا نیک و بد خلق دمادم
از جنبش او بهر ولی رامش و سورستوز رفتن او قسم عدو شیون و ماتم
استاد ادبیرا است که تاثیر صریرشدر دست تو از چشم کفایت ببرد نم
جادوست که از قیر کند لؤلؤ شهوارهرگه که در انگشت تو پرقیر کند فم
گویی کف تو هست ید موسی عمرانواو درکف تو هست دم عیسی مریم
ای آنکه نظام بن نظام بن نظامیزیبدکه شود کار رهی از تو منظم
خسته است دل نازک او ضربت ایامبر خستهٔ او هست لطفهای تو مرهم
گر حکم تو و رای دلارای تو باشدمرسوم مهیا شود و بنده منعّم
تا کامل و محجوب بود اعلم و افضلتا ناقص و معیوب بود اَکمَهُ و ابْکم
اعدای تو بادند همه ابْکَم و اَکْمَهو احباب تو بادند همه افضل و اعلم