شمارهٔ ۲۹۵
ای قاعدهٔ ملک به فرمان تو محکمای فایدهٔ خلق در احسان تو مدغم
پیدا شده در کُنیت و نام و لقب توفتح و ظَفَر و نصرت و فخر همه عالم
چون نور تو از جوهر آدم بنمودندابلیس شد از غیرت تو دشمن آدم
تا خاتم اقبال در انگشت تو کردندبر خصم تو شد گیتی چون حلقهٔ خاتم
آصف صفتی در هنر خویش ولیکنکردند در انگشت تو انگشتری جَم
جُودِ تو چو روزست در آفاق مقرررای تو چو عقل است بر افلاک مقدم
از رای تو بودست ید موسیِ عِمرانو ز جود تو بوده است دمِ عیسیِ مریم
انواع سعادت ز جبین تو برد چرخاقسام سخاوت ز یمین تو بردیم
آثار خرد بی تو بود مُهمل و مُوقوفاسباب هنر بیتو بود مشکل و مُبْهم
گو خیز و ببین جسم تو آن کس که ندیده استاقبال مصوّر شده و بخت مُجَسّم
آنجا که تفاخر بود از دانش و بخششباشند ز تو سائل و مداح تو مُنْعَم
ز اندیشهٔ مداح بود دانش تو بیشز اندیشهٔ سائل نبود بخشش تو کم
از دیدن کام تو شود حاسدت اکمهدرگفتن نام تو شود حاسدت اَبْکم
دولت نپسندد که نهد حاسد تو دامو ایزد نگذارد که زند دشمن تو دم
گر جود تو بر وادی زم چشم گشایدبر وادی زم رشک برد چشمهٔ زمزم
ور بر سر روباه فُتَد سایهٔ عدلتروباه به هم برشکند پنجهٔ ضیغم
ای بار خدایی که همه بار خدایاندر صف نعال اند و تو را صدر مسلم
همچون صدف و نافه پر از گوهر و مشک استوصاف تورا خاطر و مداح تورا فم
گر روشن و مشموم بود مدح تو نشگفتدرگوهر و در مشک بود روشنی و شم
تا سایهٔ اقبال تو بر فرق من افتادمن بنده عزیزم به همهجا و مکرم
طبعم به تو صافی شد و شعرم به تو عالیچشمم به تو روشن شد و جانم به تو خرم
گر گل سپرم بی تو بود تیزتر از خارور نوش خورم بیتو بود تلختر از سَمّ
بیخدمت تو تیره شود طبع من از تفبیطلعت تو خیره شود چشم من از نم
تا از حرکات فلک و سیر کواکبگه شادی و سود آید و گاهی غم و ماتم
بادند رفیقان تو در شادی و در سوربادند حسودان تو در ماتم و در غم
دست تو همیشه بهسوی رَطل و سوی جامگوش تو همیشه به سوی زیر و سوی بم
در مجلس تو صفزده خوبانسراییبا جعد پر از حلقه و با زلف بر از خم
از خدمت دیدار تو اقبال همه خلقو اقبال تو از دولت سلطان معظم