گنج

شمارهٔ ۲۹۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یل۳۱ بیت
رسید عید همایون و روزه کرد رحیلبه جام داد فلک روشنایی از قندیل
چو روشنایی قندیل بازگشت به جامسزدکه من به غزل بازگردم از تهلیل
غزل ز بهر غزالی غزاله رخ‌ گویمکه‌کرد خسته دلم را اسیر خد اسیل
چو عشق چشم‌ کحیلش فتاد در دل منبخیل‌کرد به من بر به‌ خشم چشم‌ کحیل
به حسن‌ یوسف مصرست و رویم از غم‌ اوستبه رنگ نیل و دو چشمم ز اشک هست چو نیل
خلل رسید به جانم ز عشق آن صنمیکه هم‌گُزیده حبیب است و هم ستوده خلیل
مرکب است ز بخل و ز جود چشم و لبشکه آن به غمزه جوادست و این به بوسه بخیل
ز بخل ناب لب آن صنم دلیل بس استز جود صرف تمام است دست خواجه دلیل
صفی حضرت شاه جهان ابوطاهرجمال جملهٔ اعیان حضرت اسماعیل
یگانه بار خدایی‌ که از فضایل اوهمی نهند زمین را بر آسمان تفضیل
مدیحش از دل مداح تیرگی ببردچو بوی جامهٔ یوسف ز چشم اسرائیل
گشاده‌روی و گشاده‌دل و گشاده‌کفشز مال و جاه بر آزادگان گشاده سبیل
دقایق هنر این است اندک و بسیارشرایط‌ کرم این است جمله و تفصیل
اگر به دادن روزی کفیل خواهد دهرکَفَش به دادن روزی‌ کفایت است کفیل
وگر ز مذهب او یک صحیفه نشر کنندتهی ‌شود همه عالم ز فتنهٔ تعطیل
چو در ستایش‌ او لفظ جزل‌ گوید مردبه لفظ جَز‌ل دهد مرد را عطای جزیل
مگر ز طبع و ز حلمش خبر نداشت‌ کسیکه‌‌ گفت باد خفیف آمدست و خاک ثقیل
ایا ز شربت احسان تو رسیده شفابه جان آن‌ که دلی داشت از نیاز علیل
چو رایت است ادب‌ کش تو داده‌ای نصرتچو آیت است خرد ‌کش تو کرده‌ای تاویل
اگر کثیر نیاید جهان تو را نه عجبکه هست نعمت‌ او پیش همت تو قلیل
رسد چو نعره زند مرکبت بشارت فتحمگر مُبَشِّر فتح است مرکبت به صهیل
برون از آنکه ز غیری جلالت است تو رابه نفس خویش تمامی به ذات خویش جلیل
سخن به جان شنوند از تو ناقدان سخنچنانکه وحی شنیدی پیمبر از جِبْریل
به دست توست همه ساله نسخت ارزاقچنانکه نسخت باران به‌دست میکائیل
ز بهر آنکه همی جان ز فتنه باز آردصریرکلک تو ماند به صور اسرافیل
خیال‌کین تو بر هر تنی‌ که سایه فکندفکند سایه بر آن تن خیال عزرائیل
ستاره‌وار ثنای تو بر شدست به‌چرخهمی ز چرخ ‌کند سوی خاطرم تحویل
ز حرص آنکه بیابد قبول مجلس توز خاطرم به ‌قلم هر زمان کند تعجیل
همیشه تا که به عز و به ذل آدمیانمدار چرخ ز تقدیر نایب است و وکیل
به نعمت اندر بادند دوستانت عزیزبه محنت اندر بادند دشمنانت‌ ذلیل
خجسته عید و خزان هر دو مژده ‌داد تو رایکی به جاه عریض و یکی به عمر طویل