شمارهٔ ۲۶۵
همی جویم نگاری را که دارم چون دل و جانشهمی خواهم که یک ساعت توانم دیدن آسانش
اگر پیمان کند با من منم در خط پیمانشوگر فرمان دهد بر من منم در بند فرمانش
نهاد اندر سرم ابری که پیدا نیست بارانشنهاد اندر دلم دردی که پیدا نیست درمانش
چو وصلش من همی خواهم چه گردم گرد هجرانشکه پیداگشت پنهانم ز بس پیدا و پنهانش
گل خندان همی بینم شکفته درگلستانشهمیشه چشم منگریان از آنگلهای خندانش
خمیده همچو چوگان است زلف عنبر افشانشدل مسکین منگوی است زیر خَمِّ چوگانش
لبش ماننده ی لعلاست و مرجاناست دندانشسرشکم لعل و مرجان شد ز عشق لعل و مرجانش
گرایدون یوسف است آن بت، منم در چاه زندانشوگر عیسی است آن دلبر منم بِطریق و رُهبانش
نیارم خواند مهمانش ز بسکین فراوانشنه نیز از هیبت خشمش توانمگشت مهمانش
زعشق او همی پیچد دلم چون زلف پیچانشمگر راحت دهد روزی معینالملک سلطانش
ستوده بوالمحاسن آن که از انعام و احسانشهمی خواهند دینداران بقای دولت و جانش
سعادت چون یکی روضه است و بخت اوست رضوانشکفایت چون یکی نامه است و نام اوست عنوانش
دلش گردون توقیع است و بر عقل است دورانشسزاوارست اگر گردن نهد گردون گردانش
از آن دست روان بخشش وزآن تیغ چو ثعبانشهمی نشناسم از عیسی و از موسی عمرانش
ز قدر و همت عالی چنان خواهد شد ایوانشکه مرد فلسفی در وصف نشناسد زکیوانش
چو تیغ اندر یمین گیرد قدر خوانم به میدانشچوکلک اندر بنانگیرد قضا خوانم به ایوانش
که یارد خواند چونینش که یارد گفت چونانشچو شمشادست پولادش چو سنجاباست دندانش
کسی کاندر خلاف او مقرر گشت خذلانشبدان خذلان روا باشد که خوانم نامسلمانش
چو بحرست او بهجود اندر مبادا هیچ پایانشچو بدرست او به صدر اندر مبادا هیچ نقصانش
به شادی باد جاویدان دو پیغمبر دو برهانشبقا و عمر خضرش باد و فرمان سلیمانش
همایون و مبارک باد عید روزه دارانشچو عید روزه دارانش مبارک باد قربانش