گنج

شمارهٔ ۲۶۴

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: از۴۴ بیت
عید و آدینه بهٔک بار رسیدند فرازوز نشیب آمد خورشید همی سوی فراز
زانکه اندر پی این جشن رسولِ عربیجشن شاهانِ عجم تنگ رسیدست فراز
خرم این جشن‌ که برنامهٔ شرع است نگارخرم این جشن‌ که بر جامهٔ لهوست طراز
این همی سرخ‌کند خاک ز خون قربانوآن همی لعل کند جام ز رنگ بگماز
این جهان را کند از بوی چو ا‌طبلهٔ‌ا عطاروآن زمین راکند از رنگ چو تخت بزاز
باغ را موسم آن سوی بهارست نویدخلق را موکب این سوی بهشت است جواز
این دو مهمان گرامی‌ که رسیدند بهمآمدستند بر ما ز رهی دور و دراز
حق این هر دو سزد گر بگزاریم تمامکه از این هر دو همی‌ کار طرب‌ گیرد ساز
ای نگاری که تویی لعبت آراسته رویمجلس آراسته‌کن چون ز نماز آیی باز
به نماز آر سر بُلبُله در پیش قدحچون سر خویش بر آرند حریفان ز نماز
سازها ده به‌کف رود زنان تا به نشاطبنوازند در ایوان شه بنده نواز
شاه اسلام معزّالدینْ سلطان سنجرآن‌ که شاهان جهان را به کف اوست نیاز
پادشاهی که گرفته است به شمشیر و به‌عدلهند و توران و عراقین و خراسان و حجاز
بر هنرمندان از عجز کشیدست رقمهرکجا از هنر خویش نمودند اعجاز
هر چه فرمودهٔ او نیست فَسان است و فُسونهرچه بخشیدهٔ او نیست محال است و مجاز
گه تفِ خنجرش از هند رسد تا به حلبگه صف لشکرش از روم رسد تا به طراز
آنچه او در دو سفر کرد به غزنین و عراقهست در شعر طراز سخن شعر طراز
روز هیجا که نماید ادب نیزه و تیرپیش او سجده کند نیزه زن و تیرانداز
روز میدان که برد دست به چوگان و به‌ گویدست او بوسه دهد گوی‌زن و چوگان‌باز
تیر گُردافگن او سفته کند کام نهنگگرز شیر اوژن او پاره کند یشک‌ گراز
چون فزاید می خوشبوی بکاهد غم دلچون‌ گشاید کف زر بار ببندد در آز
ای درختان عطا را ز سخای تو ثمروی عروسان سخن را ز مدیح تو جهاز
دهر صحرا و ستم گرگ و خلایق رمه‌اندسایهٔ عدل و مثال تو شبان است و نهاز
برق با جود تو با ابر مگر طیره‌ کندکه بر او خندد هر دم زدنی چون طناز
رعد از آن معنی تسبیح ملک دارد نامکه به ابر اندر چون‌ کوس تو دارد آواز
بخت را از پی آن طایر میمون لقب استکه کند گرد سرای تو چو مرغان پرواز
مشتری از قِبَل آن سبب فیروزی استکه همی‌گوید با دولت فیروز تو راز
تویی آن شاه‌که از عدل تو بر خلق جهاندر اندوه فرازست و در شادی باز
گور نیرو کند از فر تو بر پنجهٔ شیرکبک بازی‌کند از عدل تو با چِنگَل باز
مرد نابینا با نور ضمیر تو به شبدر هوا ذره ببیند ز چه سیصد باز
چون‌کند بارهٔ بورتو به صحرا تگ و پویباز مانند همی آهو وگور از تگ و تاز
آن کند کینه و خشمت به تن و جان عدوکه به ارزیز و به پولاد کند آتش وگاز
حاش‌لله‌ که کم از خشم تو و کینه توستگاز پولاد برو آتش ارزیر گداز
چون ز ری رایت تو رو به سوی ساوه نهادبود آسیب تو در شوشتر و در اهواز
خطبه بر نام تو کردند همی در بغدادباده بر یاد تو خوردند همی در شیراز
یافتند از کرم تو همه شاهان اِنعامیافتند از لَطَف تو همه میران اِ‌عزاز
فخر کن بر همه شاهان‌ که تو را شاید فخرنازکن بر همه میران‌که تورا زیبد ناز
گاه در بزم قدح‌ گیر و به نیکی بخرامگاه در تخت بیاسای و به شادی بگراز
جان حَسّاد به شمشیر عدوْ سوزْ بسوزکار احباب به تدبیر ظفرْ سازْ بساز
تا چو آغاز کند روز و نینجامد شبوان سپیدی بود از دهر سیاهی پرداز
باد آغاز مدیح تو ستم را انجامباد انجام ثنای تو نِعَم را آغاز
گوی فتح و ظفر اندر خم چوگان تو بادچون دل محمود اندر خم زلفین ایاز
عمر تو دائم و ملک و سپهت بی‌پایانعید تو فرخ و لهو و طربت بی‌انداز
شاکر نعمت تو در همه وقتی ملکانیار تو در همه کاری ملک بی‌انباز