شمارهٔ ۲۶
به فال فرّخ و عزم درست و رأی صوابسفر گزیدم و کردم سوی رحیل شتاب
نماز شام که از شب نقاب بست هوارسید نزد من آن آفتاب مشک نقاب
روان او شده بیبند و جَعد او پُربندمیان او شده بیتاب و زلف او پُر تاب
به شاخِ سِدره به رغم شکوفهٔ بادامهمی فشاند ز بادام لؤلؤ خوشاب
همیکشید و همیکند او چو دلشدگانزگل بنفشه و سنبل به فندق از عنّاب
به مهرگفت مراکای شکسته بیعت منسفرگزیده به عزم درست ورای صواب
اگر دل تو به تحقیق جایگاه وفاستدلم متاب و ازین جایگاه روی متاب
هر آنکسی که نباشد بهشهر و خانهٔ خویشبود غریب وکشد نوحه بر غریب غراب
مشو ز خانه جدا و مجوی رنج سفرکه کس نخواهد و نگریزد از اُولوالالباب
جواب دادم و گفتم ز بهر رفتن منتو را بسی سخنان رفت، گوشدار جواب
تو تشنهای و منم چون سراب و معلوم استکه تشنه را نبود هیچ فایده ز سراب
وداع کن که هماکنون که من بخواهم رفتگسسته دل ز نشابور و صحبت احباب
مراست شکر و تو را صبر کردگار دهدمرا به شکر جزا و تو را به صبر ثواب
بگفتم این سخن و در برش گرفتم تنگقضا میان من و او ز هجرکرده حجاب
بدان قضا چو رضا دادم اندر آن ساعتنشستم از بَرِ دیو جهنده همچو شهاب
گه شتاب چو صَرصَر گه درنگ چو کوهگه فراز کبوتر گه نشیب عقاب
تکاور شَبه رنگ و به شب زمین پیمایشبی که بود ز قطرانش مَعجَر و جُلباب
زمانه توسن هامون گرفته در سنبلهوا حواصِل گردون نهفته در سنجاب
زمین چو غالیهای بیخته بر او زنگارفلک چو آینهای ریخته بر او سیماب
چو آهنین سپری چرخ درکف برجیسبر آن سپر چو یکی کوکبه ز نقرهٔ ناب
بهجای خانه و آواز عود دشت و جبلبهجای نقل و می ناب شوره و شوراب
ستارگان چو درم ها زده ز نقرهٔ سیمسپید و روشن گردون چو دکّهٔ ضَرّاب
فلک چو آب شمر ایستاده و مریخچنانکه شعلهٔ آتش بود میانهٔ آب
بسیط چرخ چو میدان سبز و زهره چو گویچگونه گویی کرده به زغفرانش خَضاب
سپهر چون کف قلّاب و اندرو کیوانبگونهٔ درمی قلب در کف قَلاّب
چو بحر ژرف سپهر و چو لنگری زرینفتاده در بن بحر آفتاب روشن تاب
ز اوج خویش عَطارُد چنان نمود همیکه از عقیق یکی مهره درکف لعاب
مه چهارده جون آسیای سیمین بودسپهر گردان همچون زمرّدین دولاب
فلک چو مسجد و ماه دو هفته چون قندیلبَناتِ نَعش چو منبر، مَجَرّه چون محراب
سپهر گفتی چون لاژورد تقویم استمَجَّره جدول تقویم و مه چو اُصْطُرلاب
مثال پروین گفتی که شاخ طوبی بودمثال جوزا مانند سیمگون اَکواب
بهشت بود سپهر و مجرّه جوی بهشتبزرگ و خُرد کواکب کواعبِ اَتراب
ستور من بهچنین شب همی سپرد رهیرهی خوش و سبک آهنگ و بیبلا و عِقاب
نه بیم ژالهٔ برف و نه ترس باد سمومنه هول دزد کمین و نه سهم غول و ذِئاب
ز بسکَلاب و مزارع ز بس شبان و رمهپر از خروش خروس و پر از نفیر کلاب
ز لاله گفتی شنگرفگون شده است جَبَلز سبزهگفتی زنگارگون شدست تراب
هزار نافه ز هر بقعهای گشوده صباهزار عُقده به هر منزلی گسسته سحاب
مرا شتاب گرفته به حضرت شرفیچو حاجیان که نمایند سوی کعبه شتاب
به گوش دل ز سعادت همی شنیدم منکه حضرت شرفالملک هست حُسن مآب
امین حضرت ابوسعد کز سعادت اوفزوده حشمت اسلاف و دولت اَعقاب
بزرگ بار خدایی که رسم و سیرت اوستفَذلک خرد اندر جریدهٔ آداب
ستوده خصلت و نیک اخترست در هر فنبلندهمت و نامآورست در هر باب
کجا زبان و بنانش بیان کنند سخنسخنور اندر باید شدن سوی کُتّاب
حساب دانش او راکرانه پیدا نیستاگرچه ملک زمین را به دست اوست حساب
ز نقش خامهٔ او هست استواری ملکچو استواری اعضای مردم از اعصاب
ز بهر خیمهٔ بختش به عالم عِلُویهم از فلک فلکه است و هم از نجوم طناب
نشاط خلق جهان از ثیاب و زر باسدنشاط اوست ز خواهندگان زرّ و ثیاب
اگر قیاس کنی پیش چشم همت اوچه گنج خانهٔ قارون چه نیم پرّ ذباب
اَیا کریمی کاندر حریم دولت توندیم غُرمْ شود شیر شرزه اندر غاب
کسی که با تو به میدان فضل بازد گویهمی دَوَد دل او همچو گوی در طَبْطاب
بسا کسا که همی لاف زد ز درگه خویشبه درگه تو کنون خَرّ راکعاً وأناب
در آن وطن که ز ارباب عقل انجمن استتویی به حجت تحقیق سَیّدالالباب
ز توست مَفخرِ احرار و سروران عَجَمچنان کجا که رسول است مَفخَرُالاعراب
ز کافیان جهان هر که یافته است به حقهم از خلیفه لقب هم ز شهریار خطاب
ز تاب خشم تو رگهای دشمن اندر تنز هم گسسته شود همچو توزی از مهتاب
ثنا و شکر تو دارد همی به بسماللههم افتتاح کلام و هم ابتدای کتاب
همیشه محتشمان را به رای روشن توستبه نزد شاه و وزیرش قبول و رونق و آب
از آن گروه یکی را چو رای تو نبودنه از مخاطبهاش رونق است و نز القاب
که یار علت کین تو دل ضعیف بودنه از قَرَنفل سودش بود نه از جلّاب
مخالفان تو را در مصافگاه اجلهمیشه هست به شمشیر مرگ ضرب رقاب
فراق حضرت تو جان من بفرسودستگواست بر دل من بنده ایزد وهاب
بهجان تو که درو هیچگه نبود مرافراغتی ز شراب و کباب و چنگ و رباب
رباب نالهٔ من بود و چنگ قامت منسرشک من چو شراب و دلم به سانکباب
همه ثنای تو گفتم به وقت بیداریهمه لقای تو دیدم چو بودم اندر خواب
سپاس دارم از ایزدْ کنون که شاد شدمبدین همایون بیت و بدین مبارک باب
گذشته رفت و زین پس مرا نخواهد بودز خدمت تو فراق و ز حضرت تو ذِهاب
همیشه تا که مصیب و مصاب در عالمهمی بود ز قضای مُسَبّبُ الاسباب
موافقان تو باشند شادمان و مُصیبمخالفان تو باشند مستمند و مصاب
تو را مباد تهی از چهار چیز دو دستز کِلک و خاتم و زلف نگار و جام شراب