گنج

شمارهٔ ۲۴۸

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)قافیه: راندر۳۹ بیت
ترک نزاید چنو به کاشغر اندرسرو نروید چنو به عاتفر اندر
خوب تر از عارضش ندید و نبیندهیچ کسی پرنیان به شوشتر اندر
هست دو زلفش همیشه پرشکن و بندبند و شکن هر یکی بهٔک‌دگر اندر
عمداگویی کسی ز عنبر ساراسلسله بسته است گرد مُعصَفَر اندر
چون قمرستش رخان و هست شب و روزروشنی چشم من بدان قمر اندر
چون شکرستش لبان و هست مه و سالآرزوی طبع من بدان شکر اندر
عاشق آن دلبرم که هر شب و هر روزطعنه زند روی او به ماه و خور اندر
از دل بی‌رحمتش نهاد خداوندغایت سختی به آهن و حجر اندر
گر بشناسد که آب دارم و آتشاز غم عشقش به دیده و فکر اندر
ز آتش و آبم بترسد و نگذاردتا دهمش بوس و گیرمش به ‌بر اندر
ماهِ تمام است در جمال و ملاحتنیست نظیرش به عالم صور اندر
از غم آن ماه بی‌نظیر بنالمپیش خداوند مشتری نظر اندر
سید آزادگان که از شرف اوستجان به تن ملک شاه دادگر اندر
کُنیت و نامش حساب سَعد و محامِدکرد فَذلک به دفتر هنر اندر
هست کریمی که شد به نامش منسوخنام ‌کریمان به قصه و سمر اندر
چون گهرست او و روزگار چو بحرستبحر چه داند به قیمت ‌گهر اندر
هست چو خورشید در میانهٔ اجراممرتبت او به نسبت پدر اندر
پیر و جوان را ز طلعتش بفزایدنور طبیعی به قوت بصر اندر
طلعت او روشن است و هست هماناروشنی او به کوکب سحر اندر
ای به سزا مهتری که از هنر و عقلنیست مثالت میانهٔ بشر اندر
هر که ز مهر تو آب روی نجویدسوخته‌گردد به آتش سقر اندر
در نظر دوستان خویش نگه کنشاد و سراسر به نصرت و ظفر اندر
راست تو گویی که کردگار نهادستمهر سعادت به دست آن نظر اندر
در حَشَر دشمنان خویش نگه کنراست یکایک به محنت و ضرر اندر
راست تو گویی که کردگار کشیدستخط سقاوت به‌گرد آن حشر اندر
هر که ‌کمر بست بر وفاق تو بستیشعز مُخّلد به بند آن کمر اندر
کین و خلاف تو آتشی است ‌که داردمرگ مخالف به شعله و شرر اندر
کلک تو ابری است‌ کش مطر همه درّ استمشک سرشته به‌ قطرهٔ مطر اندر
چون شود اندر بنان تو درر افشانخیره کند عقل را بدان درر اندر
باز چو از نقش مشک سازد بر سیمگیرد روی مخالفان به‌ زر اندر
او شجر دولت است و تو به‌ کفایتدست زده استی به اصل آن شجر اندر
نقش حساب تو تا بود ثمر اوسجده‌کند پیش تخت آن ثمر اندر
بار خدایا چو من مدیح تو خوانمپیش جهان دیدگان نامور اندر
از شرف نام تو کشند چو سرمهخاک کف پای تو به چشم سر اندر
من رهی انعام تو ز بهر تفاخرفاتحه کردم به نامه و سیر اندر
وز قبل مدح تو جواهر معنیمرسله‌کردم به خاطر و فکر اندر
تا ظفر و حشمت است اهل خرد راباش تن آسان به حشمت و ظفر اندر
گشته زیادت ز عمر و جاه تو هر روزقربت تو پیش شاه تاجور اندر
تو ز بر بخت بر مدار سعادتدشمن تو زیر تخته و مدر اندر