شمارهٔ ۲۴۷
ای تازه تر از برک گل تازه به بر برپرورده تو را خازن فردوس به بَر بر
عناب شکر بار تو هرگه که بخنددشاید که بخندند به عناب و شکر بر
در سیم حَجَر داری و بر ماه چلیپاماه تو به زیر اندر و سیمت به زبر بر
زین روی همه بوسه دهند ای بت مهرویرهبان به چلیپا برو حاجی به حجر بر
در سایهٔ زلف تو سپاه حَبَش و زنگبودند از آن جادوی بابل به حذر بر
گشتند هزیمت مگر اکنون که فتادندمانند هزیمتزدگان یک به دگر بر
بر لولو خوشاب ز یاقوت زدی قفلوز غالیه زنجیر نهادی به قمر بر
مپسند که دارند مرا در غم هجرانقفل تو و زنجیر تو چون حلقه به در بر
بستی کمر و راه سفر پیش گرفتیبیش از سفر توست دل من به سفر بر
جسمم بهکمر مانَدْ و چشمم به دو کوکبکوکب به کمر بر زده چون سیم به زر بر
ایکاش تورا جسم منستی به میان بروی کاش تو را چشم منستی به کمر بر
تا چند نهم بیهده اندر صف عشاقاز حسرت تو داغ جدایی به جگر بر
گر بخت شود یار نهم در صف اَحْراراز دولت تاجالامرا تاج به سر بر
خسرو حَبَشی شمس معالی که ز رسمشتوقیع معالی است به منشور هنر بر
شاهی که بر او فتح و ظفر فتنه شدستندچون شیعه و سنّی به علیّ و به عمر بر
آنگوهر رخشنده بر آن پیکر تیغشباران شبانه است توگویی به خَضَر بر
با دولت عالیش مدارست جهان راچندانکه مدارست جهان را به مَدر بر
هرگه که شود سرخ به خون دل اعداگوییکه شد آمیخته باران به شرر بر
آن شهرگشایی تو که با شرح فتوحتشرط است کشیدن خط نسیان به سَمَر بر
در معرکه گر پیش تو آیند جهانیبا تیغ تو جان همه باشد به خطر بر
گویند قضا و قدر از چشم نهان استهست این خبر وتکیه نباشد به خبر بر
گو خیز وببین دست تو بر قبضه شمشیرآن کس که ندیدست قضا را به قدر بر
کین تو بر اعدای تو مشئوم تر آمداز تاختن رستم سکزی به پسر بر
مهر تو بر اَحباب تو فرخنده تر آمداز پیرهنِ یوسفِ مصری به پدر بر
گر بحر و جبل را کرم و حلم تو بودیاز سنگ و صدف بند نبودی به گهر بر
ور زانکه بدی چون تو شفیعی به قیامتمالک بزدی قفل به درهای سقر بر
آمد مه نیسان و در این ماه عجب نیستگر فخر کند باغ به ایوان و طرر بر
شد ابر سَخی دست و همه لؤلؤ خوشاباز بحر برآورد و پراکند به بر بر
بر نسترن و گل به نفیر آمده بلبلکز نسترن و گل نفرآید به نفر بر
کبکان وشق پوش ز بس لاله که خوردندمنقار همه گشت عقیقی به کمر بر
از خاک برآورد مطر گنج نهانیکردی مگر از جود موکل به مطر بر
ای بار خدایی که در اوصاف معالیتتاوان نبود نظم معانی به فَکَر بر
بر نقش مدیح تو همه ساله معزیچیره است چو نقاش بر اشکال و صُوَر بر
مًولع شده برگفتن شکرتو شب و روزچون عابد بیدار به تسبیح سحر بر
یک چند به درگاه تو برخاست که باشدآموخته چون آهوی دشتی به شمر بر
لیکن چو همی دزدخر و رخت شناسدترسید در این راه نهد رخت به خر بر
تا چرخ ز یاقوت و دُرر در مه نیسانهر ساله همی مُرسَله بندد به شجر بر
قدر تو چنان باد که خاک قدمت راتفضیل نهد چرخ به یاقوت و درر بر
در ملک تو را بر اُمرا باد تقدمتا هست تقدم ز محرم به صفر بر
پیوسته بماناد تو را عمر و جوانیتا عمر و جوانی نبود جز بهگذر بر
هر روز تو را نو ظفری باد و تو هر شبنوشیده می لعل مُرَوّق به ظفر بر
روزت همه نوروز زخوبان دل افروزحوریت ببربر چوگل تازه به بر بر
شعریت فرستاد بدانگونه که گفتند:«نوروز فراز آمد و عیدش به اثر بر»