گنج

شمارهٔ ۲۴۵

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ار۴۸ بیت
از بهر وفاداری آمد بر من یارشد ساخته از آمدن یار مرا کار
بهتر چه بود ز آن که بود دوست وفاجویخوشتر چه بود ز این ‌که بود یار وفادار
با دیدن او نیک‌تر امروز من از دیبا صحبت او نیک‌تر امسال من از پار
از بردن خواری دل من بارکشیدستزین پس نبرد خواری و زین پس نکشد بار
تیمار بسی خوردم و یک چند خورم میآمد گه می خوردن و شد موسم تیمار
شادی کنم و باده خورم زانکه نهادمدو لب به لب نازک آن لعبت فرخار
چون نیست دلم شاد به دیدار دلارامبر خصم‌ کنم راز دل خویش پدیدار
خواهم‌ که به دست بت من ناله ‌کند زیرتا خصم من از حسرت آن ناله ‌کند زار
گر نعمت بسیار مرا هست ز دلبردیدار خداوند به از نعمت بسیار
خورشید محامد فلک جود محمدصدری ‌که سخن را به‌ کرم هست خریدار
با حشمت و از محتشمان بهتر و مهترنام‌آور و بر ناموران سید و سالار
گویند ز بیداری دولت بود اقبالمُقبِل بود او سال و مه از دولت بیدار
از غایت سنگ و کرم و حلم‌ که او راستآهسته نمایند بر او همچو سبکبار
چونانکه بنازد پدر از دیدن فرزندنازنده و خرم بود از دیدن احرار
اندر خرد و دانش از او خواه و از او پرسهر لفظ معمّا که بود مشکل و دشوار
از امت پیغمبر مختارگزیدستچونانکه ز خلق امت پیغمبر مختار
یک دشمن او را به جهان زنده نبینمرفتند به یک نوبت و مردند به یک بار
در جنت فردوس مقر یابد فرداآن را که بر خویشتن امروز دهد بار
هر گه‌ که‌ کند همت او قصد مَساحتبیرون شود از دایرهٔ گنبد دوار
حکم ازلی دولت و بختش ابدی کردبخت ابدی را نبود غایت و مقدار
از دیدن او زنده شود هوش به دانشوز خدمت او تازه شود طبع به‌ کردار
چیزی ‌که از آن هوش تو و بخت تو تازه استدر هوش همی پرور و در طبع همی دار
اندر جگر دشمن او نار فتاده استبا نار جگرسوز کجا سود کند کار
از دشمن و دینار همی باک نداردزان است رخ دشمن او زرد چو دینار
ای آن که تو در یافتن گنج بری رنجدر خدمت او رنج بر و گنج پدید آر
باقی بود این نعمت و دیگر همه فانیآسان بود این خدمت و دیگر همه دشوار
پیکار جهان با من و با همت او گویکز همت او تیره شود پیکر پیکار
آن همت تابنده که مانندهٔ خورشیدتابنده بود بر فلک بر شده هموار
بخشایش و بخشش بودش عادت و سیرتبخشد به همه حال و ببخشاید ناچار
در فضل و بزرگیش همی خیره بماندهم دانس داننده و هم بینس نظار
نازی که نه او بخشد و فخری که نه اوراستآن ناز بود محنت و آن فخر بود عار
ای ‌کعبهٔ فضل و هنر و قبلهٔ آمالای چشمهٔ جود وکرم و سید احرار
در عید دل افروز بران کام دل خویشبشنو سخن وکام دل خویش تو بگزار
گر خصم تو دارد علم بخت به عیوقبخت و علم خصم ز عیوق فرود آر
ور جنت فردوس ندیدی به حقیقتبنگر تو بدین صُفّهٔ آراسته دیدار
بازار طرب تیزکن و باده به‌ کف ‌گیروز بنده معزی غزلی خواه به بازار
آن بنده که خاک پی ‌اسبان تو دارددر قدر پسندیده‌تر از طَبلهٔ عطار
آن بنده که در باغ قبول تو درختی استمهر تو برو شاخ و قبول تو برو بار
در خدمت تو بر شُعرا یافته میریاز راستی آراسته وز آز بی‌آزار
در خانه ز تو برده به خروار عطاهادیوان ثناهای تو آورده به خروار
هرگه‌که ز مدح تو عزیزست معزّیهرگز نشود عاجز و هرگز نشود خوار
اقبال بر او فتنه شد و بخت بر او وَقْفچون راه نمودش سوی درگاه تو جبار
تا پیر و جوان است و ضعیف است و هنرورتا خرد و بزرگ است و مطیع است وگنه‌کار
تا لاله بود بر زبرکوه چو شَنگَرفتا سبزه بود بر زبر دشت چو زنگار
با فرّخی و روزبهه‌ باد مبارکنوروز تو و عید تو در آذر و آذار
می‌گیر و طرب ساز و دل افروز و سرافرازاز دیدن یاری که رخش هست چو گلزار
این شعر مجابات حکیمی است که‌گفته است‌:(ای دل تو چه‌گویی‌که زمین یاد کند یار)
ترتیب نگه داشت معزّی به قوافیاز فر تو و دولت سلطان جهاندار