گنج

شمارهٔ ۲۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اب۷۴ بیت
چو آ‌تش فلکی شد نهفته زیر حجابزدود بست فلک بر رخ زمانه نقاب
درآمد از در من برگرفته دلبر منز روی خویش نقاب و ز موی خویش حجاب
خبر گرفته‌ که من بر عزیمت سفرمفرو نهادم و برداشتم دل از اَحباب
عرق‌ گرفته جبینش ز داغ فُرقَتِ منچو بر چکیده به گلبرگ قطره‌های گلاب
کشیده زلف گره‌ ‌گیر در میان دو لبچو خوشه عِنَب‌ اندر میانهٔ عَنّاب
به سرو برشده دارد ز مشک تافته خمبه تیر آخته دارد ز شیر تافته تاب
فرو زده به دو بادام صدهزار الماسبرون شده سر الماسها به دُرّ خوشاب
ز های و هوی غریوش هزار دل چو دلمبر آتش غم و تیمار بیش‌ گشته کباب
دراز کرد زبان عتاب وگفت مراکه ای به لفظ خطا با فراق‌ کرده خطاب
تورا که گفت که اندر حضر به‌این زودیز وصل عزم بگردان‌، ز دوست روی بتاب
شباب و یار مساعد خوشست هر دو به هممبر ز یار مساعد به روزگار شباب
بباش و رنجه مکن دست را به‌بند عنانبپا و رنجه مکن پای را به رنج رکاب
به‌کوه و دشت چه تازی میان ژاله و برقکه وقت طارَم خرگاه و آتش است و شراب
همی نبینی کز باد بهمنی در و دشتشدست معدن کافور و چشمهٔ سیماب
جواب دادم و گفتم که ای شکر لب منمکن دراز به خشم اندرون زبان عِتاب
نخست کس نه تویی‌ کز فراق دیدستمنخست کس نه منم کز سفر کشید عذاب
سفر اگر همه دشت است باشدش پایانفراق اگر همه بحرست باشدش پایاب
زنم چرا نزنم دست در عِنان صلاحکنم چرا نکنم پای در رکاب صواب
ز باد و بهمن و سرما چه باک بود مراکه هست در دل و طبع من از دو آتش آب
یکی ز عشق تو و دیگر از تفکر شعرشعاع و شعله هر دو رسیده تا به سحاب
من از خدای به شکرم تو صبر کن که دهدمرا به شکر جزای و تو را به صبر ثواب
بیا و دست در آگوش من حمایل کنکه دیرگشت و بپا ایستاده‌اند اصحاب
دوید تا بر من پشت کرد چون چوگاندلم ز بیم جدایی چو گوی در طَبطَاب
فرو سِتُرد ز رخسار خون دیده به‌دستبه‌ خون دیده ده انگشت خویش‌کرد خَضاب
وداع کردم و بر جان و دل نگاریدمحساب وصلش و دیدم شبی چو روز حساب
شبی که بود ز بس تیرگی زمین و هواچو ر‌وز بازپسین سر به سر سیاهی ناب
خمیده ماه به شکل‌ کمان زرّین نورجهنده رَجم شیاطین چو بُسّدین نشاب
خیال نور کواکب میان ظلمت شبچنانکه پَرّ حواصِل میان پرّ غُراب
بساط پروین‌ گفتی میان نَطع‌ کبودپیاله‌های بلورست درکف لعّاب
بَناتِ نَعش پراکنده بر کران سپهرچو بیضه‌های شترمرغ در میان سراب
نجوم جَوزا همچون حمایل زرّینفرو گذاشته از روی جامهٔ حُجّاب
مَجرّه همچو رهی کاشکاره شد در بحرچو زد کلیم پیمبر عصای خویش بر آب
ستور من به چنین شب همی نمود هنرهمی نوشت شَخ و سنگ بر نشیب و عقاب
به نیکویی چو تَذَرو و به فرّخی چو همایبه رهبری چو کلنگ و به‌ سرکشی چو عقاب
دونده‌تر گه رفتن ز باد برگردونجهندهٔ ترگه جستن ز تیر در پرتاب
دو چشم او چو دو لؤلؤ برآمده ز صدفدو گوش او چو دو خنجر برآخته ز قِراب
دلیروار به پیش اندرون گرفت رهیهمه نشیمن افعیّ و خوابگاه ذِئاب
گه اندرو زد مه بیم و گه ز باد بلاگهی زشیر نهیب وگهی ز دزد نهاب
فتاده نالهٔ غولان گمره اندر دشتچنانکه نعرهٔ شیران شَرزَه اندر غاب
به روی سنگ سیه بر نشسته برف سفیدچو موی قاقم بر روی جامهٔ سنجاب
نموده دیو به چشمم ز دور پیکر خویشچو در جحیم دل کافران به‌روز عقاب
گذر نکرد به پیش دلم چو دید که هستدلم سپهر و شهاب اندرو مدیح شهاب
شهابِ دینِ خدا مُقْتَدیٰ مؤیّد ملکظهیر دولت و پیرایهٔ اولوالالباب
کریم بار خدایی‌ که اهل حکمت رابه حکم عقل ز درگاه او سزد محراب
کتاب و کِلک همه کاتبان ستوده شودچو کلک او بنگارد صحیفهٔ به‌کتاب
چو نیزه گیرد و شمشیر ازو بیاموزندیلان رزم و سران سپه طعان و ضراب
به بخشش کف او ساعتی وفا نکنداگر ستاره درم‌ گردد و فلک ضراب
بود چو فایده در لفظ اگر نگاه کنیز نیکویی لقبش در میانهٔ القاب
بود چو واسطه در عِقد اگر قیاس کنیز روشنی نسبش در میانهٔ انساب
ایا ز غایت احسانت‌ گرم‌ گشته قلوبو یا ز قوّت فرمانت نرم‌ گشته رقاب
شعاع بخت تو تا آدم است بر اسلافلباس جاه تو تا محشرست بر أعقاب
به زیر هر هنرت جوهری است از حکمتبه زیر هر سخنت دفتری است از آداب
به طبع جغد شود هر که دشمن تو بودکه جغدوار نجوید مگر دیار خراب
بر ضمیر تو زیبد منجمان تو رامَجرّه تخته و ماه دو هفته اُسطُرلاب
هزار دانهٔ گوهر بود به بیداریز ابر جود تو یک قطره دیدن اندر خواب
اگر سؤال کند سائلی ز رجعت روحکفِ جواد تو او را کفایت است جواب
اگر تُراب ز دست تو یابدی بارانبه جای سبزه زَبَرجَد برون دمد ز تراب
بر آن زمین‌ که تو را آرزوی صید بودحسود را حسد آید در آن زمین ز کِلاب
ز خیمهٔ ظفرت نقش نسترد گردونچگونه یارد از دشمنی گسست طناب
مجالسند به لفظ اندرون ولیّ وعدوتکه آن همیشه مُصیب است و این همیشه مُصاب
در آفرین تو ماند به روی حورالعینقصیده‌های چو آب من از ملاحت و آب
چون من به مدح تو مشکین‌ کنم صحیفهٔ سیمسبب کند به معانی مُسَبّب الاسباب
ز بهر روی تو فالی گرفتم از مُصحَفبرآمد آیت «طوبی لَهُم و حُسن مآب‌»
به‌ وقت آن‌ که به حج حاجیان شتاب کنندچو حاجیان سوی درگاهت آمدم به‌ شتاب
اگر قبول‌ کنی خویشتن به موسم حجکنم ز بهر تو قربان برین مبارک باب
اگرچه هست به چشمت مرا ز تو اعزازوگرچه هست به نعمت‌ مرا ز تو اَنجاب
بدین قصیده سزد گر زیادتی یابمکه لفظهاش بدیع است و وصفهاش عِجاب
به وزن وقافیت آن که عَسجُدی گوید:«‌غلام‌وار میان بسته و گشاده نقاب‌»
همیشه تا که به عشق اندرون خبر گویندز حال عُروه و عَفرا و حال دَعد و رُباب
به شش دلیل طرب مجلس تو خرّم بادبه نای و بربط و تنبور و طبل و چنگ و رباب
همیشه تا که به وصف اندرون مجرّه بودچو جوی شیر و فلک چون زمردین دولاب
سر عدوت چو دولاب باد گرداگرددو جوی خون به‌ رخش پر ز درد و حسرت‌ و تاب
بنان تو گه بخشش مُقَسّمُ الارزاقنهان تو گه کوشش مفتح الابواب
سرای مادح تو چون خزاین مَلِکانز بَدره‌های زر سرخ و رزمه‌های ثیاب