گنج

شمارهٔ ۲۳۱

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ار۵۴ بیت
دیدم شبی به خواب درختی بزرگواراز علم و عقل و فضل بر او برگ‌ و شاخ‌ و بار
از قندهار سایهٔ او تا به قیروانوز قیروان شکوفهٔ او تا به قندهار
نزدیک او نشسته جوانی‌ گشاده طبعبا صورتی بدیع و زبانی سخن‌گزار
آثار تازگی و نشان خجستگیبر صورت مبارک او گشته آشکار
گفتم که کیستی تو چنین شاد و تازه ‌رویباز این درخت چیست چنین سبز و آبدار
گفت این درخت دین خدای پیمبرستمن دولتم‌گرفته به نزدیک او قرار
تا در چهار فصل بپیرایم این درختچون زادْ سر‌وْ مرد کشاورز در بهار
گفتم ‌که تا به سعی تو پیراسته است دیندین را به اهتمام تو آراسته است ‌کار
گفتا همیشه نصرت دین است کار مندر روزگار ناصر دین شاه روزگار
گفتم بپرسم از تو در این حال چند چیزفرزانه‌وار پاسخ هر پرسشی بیار
گفتا هر آن سوال که از من ‌کنی کنونآن را دهم جواب به توفیق‌ کردگار
گفتم که چیست آن‌ که نه آب و نه آتش استچون آب و آتش است به وادی و کوهسار
پشت زمین ز رفتن او هست پر هلالروی فلک ز جنبش او هست پر غبار
بادی است‌کوه پیکر وکوهی است باد پایبرقی است ابر گردش و ابری است برق‌بار
هامون همی ‌گذارد و گردون از او خجلصحرا همی نوردد و دریا بر او سوار
اندر جَهَد بدیدهٔ شیران گه نبرداندر رسد به آهوی دشتی‌گه شکار
گفتا باین صفت‌ که تو پرسی همی زمناندر جهان ندانم جز اسب شهریار
گفتم که چیست آن ‌که به شکل سپهر نیستلون سپهر دارد و گه‌گه‌ کند مدار
هنگام جنگ در صف هیجا برآوردناگه مدار او ز سرسر کشان دمار
گاهی چو جوی آب بود گه چون برگ بیدگاهی چو لوح مینا گه چون زبان مار
زنگارگون چون سبزه بود در مکان خویششنگرف‌ گون چو لاله شود روز کارزار
آید دلاوران عجم را از او عجبچونانکه سروران عرب را ز ذوالفقار
گفتا که هیچ چیز ندانم باین صفتجز تیغ پادشاه عجم شاه کامکار
گفتم که چیست آن ‌که به گوهر چو مرغ نیستچون مرغ‌ از این دیار بپرد به آن دیار
از چوب و آهن است چو از دست شد رهابیرون جهد ز چوب و ز آهن ‌کند گذار
پرواز او به رزم یکی سازد از دو تنآهنگ او به جنگ دو تن سازد از چهار
شکلی خمیده گیردش اندر کنار خویشچون عاشقی که ‌گیرد معشوق در کنار
در دست شیر مردان هر ساعتی به پایچرم‌گوزن را بکشد تنگ استوار
چون پای را به چرم‌ گوزن اندر آورداز بیم چون‌‌ گوزن شود شیر مرغزار
گفتا بر این مثال مگر تیر خسروستآن خسروی‌ که هست کریم و بزرگوار
فرمانده زمانه ملک سنجر آن ‌که اوملک زمانه را ز پدر هست یادگار
شاهی‌ که همچنانکه محمد ز انبیاءهست اختیار او ز ملوک است اختیار
دارد هزار بنده ‌که هر بنده را رهی استصد پهلوان چو رستم و صد چون سفندیار
دل بر نشاط اوست یلان را به روز رزمسر بر بساط اوست شهان را به روز بار
گردون بلند کردهٔ او را نکرد پستدولت عزیز کردهٔ او را نکرد خوار
در صید و در مصاف ز پیکان و تیغ اونخجیر و خصم هر دو نیابند زینهار
تاکلک او نگارگر روی دولت استبر روی دولت است ز توقیع او نگار
دانی چرا ستاره نبیند کسی به روزباشد بر آسمان به شب تیره صد هزار
زیراکه هر ستاره که پیدا بود به شبخورشید بامداد کند بر سرش نثار
ای اختران به نور تو محتاج بر سپهروی ماهیان به جود تو مشتاق در بحار
از بهر آنکه ‌کشتهٔ تو دوزخی بوداز خون دشمنانت به دوزخ شود بخار
چون سقف بیستون ز هوا بر زمین فتدگر دشمنت‌ کند ز که بیستون حصار
از فر دولت تو به اطراف مملکتشد خاندان بدکنشان جمله تار و مار
قومی شدندکشتهٔ شمشیر لشکرتقومی اسیر و بسته به زنجیر بر قطار
آنان ‌که زنده‌اند ندانم همی چرااز حال آن گروه نگیرند اعتبار
در مغزشان خُمار شراب ضَلالت استشمشیر تو برون برد از مغزشان خمار
گردون غلام توست و زمانه به‌ کام تودشمن به دام توست و بداندیش خاکسار
در دست دوستان تو چون زر شدست خاکدر باغ بندگان تو چون‌گل شدست خار
چون بنده انتظار کند قوت خویش رااو را به یک نظر برهانی ز انتظار
دریای بیکرانی و از بهر گوهرستبازارگان به ساحل دریای بی‌کنار
تا خاک را غبار بود باد را نسیمتا اب را سرشک بود نار را شرار
بادند حلم و طبع تورا سخره خاک و بادبادند عفو و خشم تو را بنده آب و نار
عمر تو بی‌نهایت وگنج تو بی‌قیاسملک تو بیکرانه و فتح تو بیشمار
امروز بر تو خوشتر و پدرام تر ز دیوامسال بر تو بهتر و فرخنده‌تر ز بار