شمارهٔ ۲۳۰
آن زلف مشکبار بر آن روی چون نگارگر کوته است کوتهی از وی عجب مدار
شب در بهار میل کند سویکو تهیآن زلف چون شب است بر آن روی چون بهار
در زیر آن دو سنبل مشکین نهفته بودآن عارضین همچو سمنزار و لالهزار
لختی از آن دو سنبل مشکین بکاستندتا گشت لالهزار و سمنزارش آشکار
آن زلف کز درازی با دوش بود جفتکوته شد از بریدن و با گوش گشت یار
گر بود جفت دوش کنون گشت یارگوشبا گوش یار چون شد گر نیست گوشوار
گفتم رسنکنم من از آن زلف تامگردل برکشم ز چاه زنخدان آن نگار
با من ستیزه کرد و سرش را بریده کردگفتا برو دل از چَه من بی رسن برآر
در بیش گوش او سر زلفش حجاب بودبرداشت از حجاب سر زلف تابدار
تا بیحجاب شعر من آید به گوش اودر جشن سالگردش سلطان روزگار
فرخ معز دولت و فرخنده رکن دینشایسته پادشاه و پسندیده شهریار
پاینده آسمان ظفر بوالمظفر آنکبی رای او همی نکند آسمان مدار
تابنده آفتاب هنر برکیارق آنکهست او زمانه را ز ملکشاه یادگار
شمشیر او مبشر فتح است روز رزمتوقیع او مفسر عدل است روزِ بار
در حلم چون پیمبر و در علم چون علی استاسبش چو دلدل آمد و تیغش چو ذوالفقار
بر خار و خاره گر بنویسند نام اواز خاره زر برآید و گل بردمد ز خار
سروی است او ز باغ ظفر سرفراشتهاو را سرای پرده چمن تخت جویبار
از جانب پدر نسبش خالی از عیوبوز جانب دگرگهرش صافی از عوار
چون از دو جانب است به سلجوق نسبتشفخر است بیخ و شاخش و فتح است برگ و بار
امروز هست ملک جهان چون یکی صدفشاه جهان در او چو یکی در شاهوار
این درّ در صدف ز پدر زینهار ماندبا زینهار او نتوان خورد زینهار
چون از تبار خویش ملکشاه دور شدگشتند ملک جویگروهی هم از تبار
ایزد رضا نداد که شاهنشهی دهدبر جهل از آن گروه یکی را به اختیار
یعنی که چون زمانه شود خالی از پدرجز بر پسر نگیرد شاهنشهی قرار
بر دشمنان دولت سلطان شنیدهایکز کارزار سلطان چون گشت کارزار
گویی زمین رزمگهش مرغزار بودمیران لشکرش همه شیران مرغزار
روی زمین به رنگ فلک گشته از سلیحروی فلک به رنگ زمین گشته از غبار
چون چشمهای مور شده حلقههای دِرْعْپیکانهای تیز چو دندانهای مار
از آب چشم خسته به ماهی رسیده نموز خون جسم کشته به مه بر شده بخار
همچون کفیده نار دهان مخالفاندندانهای پرخون چون دانههای نار
این حال اگر به شرح بگویند سربسربیش آید از قیاس و فزون آید از شمار
هر فتح و هر ظفر که در این چند سال رفتفهرست دولت آمد و قانون افتخار
ماند به معجزات همه کارهای شاهگویی به شاه وحی فرستاد کردگار
ای انتظار خلق جهان سوی درگهتدادت خدای هر چه همی کردی انتظار
میراث داری از پدران ملکتی که هستیک سر به قیروان و دیگر سر به قندهار
پیمانت را به کشور ایران متابعندشیران نامجوی و دلیران نامدار
فرمانت را به تربت توران مسخرندخانان کامران و تکینان کامکار
بر موکبی زند ز مصاف تو یک غلامبر لشکری زند ز سپاه تو یک سوار
یک تن ز موکب تو و از دیگران دویستده تن ز لنگر تو و از دیگران هزار
باشند خسروان همه در آرزوی پیلتا در مصاف حمله برد روز کارزار
تو پیل خواهی از پی آن کاستخوان اوبر قبضهٔ کمانْتْ کمانگر برد به کار
مریخ با سیاست وکیوان کینه ورگر خصم تو شوند و کنند آسمان حصار
اقبال تو ز وهم تو سازد یکیکمنداین هر دو نحس را کند از آسمان شکار
شاها بساز مجلس و مینوشکنکه هستامروز تو ز دی بِه و امسال تو ز پار
دولت همی به تهنیت آید که کردهایجشنی بزرگوار به روزی بزرگوار
در آستین سزد که بود جان بندگانتا پیش تو کنند بدین تهنیت نثار
تا آب و باد و آتش و خاک است در جهانتا نیست هیچ عنصر دیگر جز این چهار
از اسب باد پایت و از تیغ آب رنگآتش فتاده باد در اعدای خاکسار
هرگز بلند کردهٔ بختت مباد پستهرگز عزیزکردهٔ جودت مباد خوار
یادت به هر چه رای کنی یُمن بر یمینبادت به هر چه روی نهی یُسر بر یسار
احوال دهر باد به عدل تو مستقیمبنیاد ملک باد به تیغ تو استوار
فرخنده باد بزم تو بالصیف و الشتاپدرام باد عیش تو باللیل و النهار