گنج

شمارهٔ ۲۱۹

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ار۷۳ بیت
بی‌روح پیکری است‌ گه جنگ جان شکاربی‌دود آتشی است گه رزم پرشرار
گر پرشرار آتش بی‌دود نادرستنادرترست پیکر بی‌روح جان شکار
پیکر بود شگفت به پاکیزگی چو جانآتش بود بدیع‌تر ار باشد آبدار
رخشنده چون ستاره و چون آسمان کبودوز آسمان ستاره شود بر تنش نثار
هنگام کینه بر تنش از فرق تا قدمدندانهاش تیزتر از شعله‌های نار
گویی‌که هست بر سر دندان‌های اوزهری که هست در بن دندانهای مار
ابری است لاله‌ بار و درختی است لاله‌ بردیدی درخت لاله‌بر و ابر لاله بار
باریدنش همیشه به صحرای معرکهیازیدنش همیشه به میدان کارزار
آبی مروق است فسرده که روز رزمدشمن در او خیال اجل بیند آشکار
هر دشمنی که دید خیال اجل در اوخالی شد از خیال و روان شد خیال‌وار
لوحی است نیلگون که قلم در خلاف اواز رشک زرد روی شد و لاغر و نزار
با لوح‌ گر قلم به ازل سازگار بودبا این زدوده لوح کبودی است سازگار
کان لوح از او نگار پذیرفت در ازلوین لوح از این همی بپذیرد کنون نگار
بشکست پشت مهرهٔ کفار در عربتا نام او به دست علی کشت ذوالفقار
آدینه چون خطیب به منبر بر آردشتازه شود به تیزی او دین کردگار
هست او به روز رزم سلیحی‌که آن سلیحآید گه اجل ملک‌الموت را به کار
شخصی که زینهار نباید ز چنگ اوجانش نیابد از ملک‌الموت زینهار
تا از میان سنگ درنگش‌گسسته شدسنگ و درنگ برد ز خصمان خاکسار
در سنگ بود عاجز و امروز معجزستدر دست پهلوان خداوند روزگار
والاعماد دولت و دنیا جمال دینخوارزمشاه میر هنرمند کامگار
شاهی‌که حق و باطل از او شد بلند و پستمیری‌ که دین و کفر از او شد بلند و خوار
نامش محمدست و به عدلش مُخَلّدستهم ملت محمد و هم ملک شهریار
آهو ز شیر شیر خورد در ولایتشو زبَرکند ستایش او طفل شیر خوار
نشگفت اگر به‌خدمت جودش بر آسمانبندد کمر ز قوسِ قزح ابر نو بهار
کان گل فروز باشد و این هست دل‌فروزوان قطره بار شد و این هست بدره بار
بازی است تیر اوکه شود چون تذرو پرهرگه‌ که خصم را چو کبوتر کند شکار
همرنگ خاک جرم قمر زان سبب بودکز نعل اسب او به قمر پر شود غبار
تاریک فام روی زحل زان قبل بودکز خون رزم او به زحل بر شود بخار
دارد هر آن هنرکه به‌کارست خلق راواندر هنر ز خلق ندارد نظیر و یار
در حق بود طریقت او صدق را دلیلدر دین بود عقیدت او شرع را شعار
از اعتقاد پاک بود در دلش دو چیزتحقیق مرد خندق و تصدیق یار غار
وانجا که رای باید و تدبیر مملکتپیرایهٔ خرد بود و مایهٔ وقار
گفتار او بود به همه خیرها مشیرتدبیر او بود به همه فخرها مسار
رای صواب او ز بلندی و روشنیاز چرخ ننگ دارد و از آفتاب عار
وآنجا که عدل باید و انصاف و راستیتیغش برآورد ز سر ظالمان دمار
تنها روند قافله از امن و عدل اوبی‌رهنمای و بدرقه در کوه و در قفار
ازگرگ، میش یاد نیارد به ساده دشتوز باز کبک باک ندارد به کوهسار
وانجاکه جود باید و احسان و مکرمتابری بودکه موج زند در دلش بخار
به‌زان دهد صِلَتْ‌ که کند مادح آرزومه‌ زان دهد عطا که کند زایر انتظار
باشد دو چیز مختلف از جود او به‌همآسایش افاضل و رنج خزینه‌دار
وانجا که حلم‌ باید و بخشایش گناهعَفْوش خبر دهد که رحیم‌ است و بردبار
جرم‌ گناهکار کند عفو بیش از آنکدر پیش او زبان بگشاید به اعتذار
هنگام عفو و رحمت او در مناظرهاز بیگناه چیره‌تر آید گناهکار
وانجا که رزم باید و پیکار و تاختنبر مرکب شجاعت و مردی بود سوار
گاهی کند حصار چو صحرا زعزم خویش‌گاهی به جزم خویش ز صحرا کند حصار
تیغش ز دور عرضه کند صورت اجلبر پیل کارزاری و بر شیر مرغزار
دندان شیر در دهن از خون چنان کندکاندر کفیده نار بود دانه‌های نار
زیبد کزان جهان به نظاره به این جهانآیند جان رستم و جان سفندیار
تا چون بگیرد او به سنانی هزار خصمبوسند دست او به زمانی هزار بار
شخصی به‌این صفت‌ که شنیدست در جهاناندر شمار یک تن و اندر هنر هزار
گویی نگاشته است یکی صورت از هنرهنگام آفرینش او آفریدگار
ای روز بار تو دل زوّار پر نشاطوی روز رزم تو سر حَسّاد پر خمار
میدان تو مگر عرصات است روز رزمایوان تو مگر عرفات است روز بار
زان اختیاری از امرا شاه و خواجه راکان از ملوک و این ز وزیران شد اختیار
چون هر دو را به‌ دیدن روی تو بود رایروی از دیار خویش نهادی برین دیار
مردانه‌وار ریگ بیابان گذاشتیبا لشکری چو ریگ بیابان‌، گه شمار
از فرّ پادشاه تو را یمن بر یمینوز دولت وزیر تو را یُسر بر یسار
دریای بی‌کنار وزیرست و پادشاهعالم ز موج هر دو پر از درّ شاهوار
تا تو ز رود بار به پیروزی آمدیچون کوه آهنین سوی دریای بی‌کنار
گویی جهان به خواب همی بیند ای عجبکوه آمده ز جانب دریا به رود بار
ای حق‌گزار خواجه و خدمتگزار شاهخدمتگزار چون تو که دیده است و حق گذار
من بنده مدح تاجوران‌ گفته‌ام بسیوان مدح در زمانه زمن هست یادگار
دانند خدمت من و دارند حرمتمشاه بلند بخت و وزیر بزرگوار
کردم تو را پرستش و کردم ستایشتتا یابم از ستایش تو عزّ و افتخار
روزم شود خجسته چو گویی مرا بیاطبعم شود گشاده چو گویی مرا بیار
تا با رضا و شکر بقا و عُلوّ بُوَدبادت مدام ساخته اسباب هر چهار
راضی ز تو شهنشه و شاکر ز تو وزیرباقی به تو عشیرت و عالی به تو تبار
تا قار قیر باشد در لفظ فارسیچونانکه در عبارت ترکی است برف قار
بادا چنانکه قار به ترکی سر عدوتمویت چنانکه در لغت بارسی است قار
تا باشد از دو جامه شب و روز را سَلَبکان هر دو را زظلمت و نورست پود و تار
روشن چو روز باد همیشه شب ولیتچون شب همیشه روز معادیت باد تار
بر دشمنان دولت شاه زمانه باداز رزم و کارزار تو همواره کار زار
از تو بساط مملکتش را رسیده زودیک سر به قیروان و دگر سر به قندهار