شمارهٔ ۲۱۸
ای تاج دین و دنیا ای فخر روزگاربر تو خجسته باد چنین عید صدهزار
ای از وَرَعْ چو مادر عیسی بلند قدروی از شرف چو دختر احمد بزرگوار
ای مادر دو شاه چو سلطان و چون ملکهر دو خدایگان و خداوند و شهریار
از یکدگر به دولت تو هر دو شادمانبا یکدگر به حشمت تو هر دو سازگار
در کار دختر و پسر هر دو پادشاهبردی ز خاص خویش بسی مالها بهکار
آن ساختی زهدیه که هرگز نساختندشاهان باستان و بزرگان روزگار
هرگز به دولت تو نبودست هیچ زندانا و دوربین و خردمند و هوشیار
در زهد و پارسایی با حشمت و جلالدر ملک و پادشاهی با عصمت و وقار
گویی همه سعادت بودست بر فلکروزی که آفرید تو را آفریدگار
خیری که تو به مرو و نشابور کردهایخیری است در شریعت و اسلام پایدار
دیوار آن چو چرخ بلندست بیگزندبنیاد آن چو کوه گران است استوار
گشته ز بهر درس امامان در او مقیمکرده ز بهر علم فقیهان در او قرار
امروز هست شُکْر و ثنای تو بیقیاسفردا بود ثواب و جزای تو بیشمار
از اعتقاد توست که اندر جهان نماندیک دشمن سبکسر و یک خصم خاکسار
وز سرّ پاک توست که سلطان دادگربگشاد در عراق به شمشیر صد حصار
وز فر بخت توست که آمد بر ملکشهزادهای بزرگ ز غزنین به زینهار
بنهان و آشکار تو با خلق چون یکی استخالق معین توست چه پنهان چه آشکار
از بسکه هست در دل تو رحمت وکرمبر خلق مهربانی و از خلق بردبار
گر درخور تو بخت نثاری فرستدیگردون ستارگان کندی بر سرت نثار
دنیا و دین تو داری قدرش همی شناسهر دو خدای دادت شکرش همی گزار
آن بندگان که پیش تو خدمت همیکنندروز همه زخدمت تو هست چون بهار
وانان که نعمت تو به ایشان همی رسدکار همه ز نعمت تو هست چون نگار
دیری است تا معزی خدمتگر شماستاو را سزد به خدمت دیرینه افتخار
درخورد خلعت است که امسال شعر اوزان شعر بهترستکه پیرارگفت و پار
ای آنکه روز و شب ز سه فرزند خرمیهر سه زمانه را ز ملک شاه یادگار
بادی تو در سعادت با هر سه کامرانبادی تو در سعادت با هر سه کامکار
چون دولت تو یار و نگهدار عالم استایزد تورا همیشه نگهدار باد و یار
فرخنده باد بر تو به شادی هزار عیدطبع تو شاد باد به روزی هزار بار