گنج

شمارهٔ ۲۰۹

مبارک آمد بازی بدیع طرفه شکاراز آشیانهٔ شرع محمد مختار
گرفته نامهٔ حکم خدای در مخلبگرفته خاتم عهد رسول در منقا‌ر
هوای نفس بشر در هوای ملت خلقشکار اوست ز دریای مصر تا بلغار
که دید در همه عالم بدین صفت بازیکه در هوا نکند جز هوای نفس شکار
چو پر او بگشایند سی بود به عددچو بال او بشمارند سی بود به شمار
به روز باشد در پر او سپیدی سیمبه شب نماید در بال او سیاهی قار
شودگشاده و بسته دهان خلق جهانچو پر و بال زند بالعشی و الا‌بکار
نشستنش همه برکوهسار تسبیح استپریدنش همه در مرغزار ا‌ستغفار
منادیان شریعت خبر دهند همیزطبل و جُلْجُل او خلق را به لیل و نهار
امیر میکده را کند شد از او شمشیرامام مدرسه را تیز شد بدو بازار
شد از حضورش قندیلها ستاره صفتشد از ظهورش محرابها سپهر آثار
حضور اوست در خیر و امن را مفتا‌حظهور اوست در شر و فتنه را مسمار
دلیل دولت سعد است و اختر پیروزنشان راحت خلق است و رحمت دادار
مُخَبّر است ز انصافِ خسروِ مشرقمبشرست به اقبال قبلهٔ احرار
قوام دولت عالی نظام دین هدیکه فخر ملک و ملوک است و آفتاب تبار
مظفر حسن آن صاحبی که بر در اوچو احمد حسن امروز چاکرست هزار
کفایت و هنر از گوهرش گرفته شرفچنانکه افسر شاهان ز گوهر شهوار
اگر بدیدی ابلیس نور جوهر اوگه سجود نگفتی خَلَقتَنی‌ مِن نار
وگر رسند به دریای همتش مه و مهرشوند هر دو نهان در میان موج بِحار
وگر شناه‌کنند و به جهد غوطه خورندنه این ز قعر خبر یابد و نه آن ز کنار
چنانکه بود به دولت نظام ملک مشیرکنون شدست به اقبال فخر ملک مشار
نظام زنده بود تا به جای باشد فخردرخت تازه بود تا به ‌جای باشد بار
وزارت ار ز امورات مکتسب ملک استبه خانهٔ دگران عاریت نهاد ذمار
نه ازگزاف تقرُّب همی‌کنند بدوشه و ملوک و امیر اجلّ سپهسالار
سوار مرکب بخت است تا خداوندستخطاب او ز خداوند ده‌هزار سوار
چوروز تا شب در پیش شاه بنشیندبه آب حشمت بنشاند از زمانه غبار
فرشتگان همه در حشمتش نظاره کنندستارگان همه در حضرتش‌کنند نثار
همان کند دل او با خَدَم به روز کَرَمکه آفتاب کند با زمین به فصل بهار
مُنَقّش است سرایش زگونه‌گون صورتچو نقش مانی هر صورتی به رنگ و نگار
عجب نباشد اگر جمله در پرستش اوحیات و نطق‌پذیرند بر در و دیوار
اگر خبر رسد از فرّ او به بَرهَمَنانبه وحی و معجز پیغمبران ‌کنند اقرار
وگر نشان رسد از دین او به قیصر رومکمر ببندد و بگشاید از میان زنار
اگر مصور گردد چو آدمی اقبالز یُمْن و یُسْر تو او را بود یمین و یسار
ایا چو ‌شَمس ضُحی پاک صورت تو ز عیبو یا چو دین هدی دور سیرت تو زعار
خدای عزّ و جلّ چون بیافرید تو رادر آفرینش تو لطف خو‌یش ‌کرد اظهار
چو در وجود تو آثار لطف یزدان استزمانه را به وجود تو بینم استظهار
تو نقطه‌ای و مدار زمانه پرگارستبه نقطه راست توان‌ کرد گردش پرگار
رضای ایزد و تأیید بخت و عزّ ملوکپد‌رت‌ داشت وز این هر سه بود برخوردار
تو داری این همه و برتری تو از پدرتسه فخر بود مر او را کنون تو را است چهار
وزارت از بر تو مدتی‌گرفت سفربگشت گرد جهان و جهانیان بسیار
چو بهتر از تو کسی همنشین خویش ندیدنشست با تو مقیم و گرفت با تو قرار
ز بهر آن که تو را میل سوی دهقان استهمیشه رنگ کف توست ابر گوهربار
بضاعتی که تو را باغ و راغ ‌کرده شودبه باغ و راغ تو آرد همی ز دریا بار
ز گلبنی‌ که به باغ اَمَل بِکِشت قضاگل است بهر تو و بهر دشمنان تو خار
چو مار و کرکس اگر دشمن تو ماند دیربه تیر و سنگ شود کشته همچو کرکس و مار
چنان کجا ز کمان تیر تیز او بجهدبجست بخت ز خصم تو در میانهٔ‌کار
ز هجر بخت بنالید زار و این نه عجببلی چو تیر بپرّد کمان بنالد زار
مخالفان تو صد بار دام گستردندشدند صید تو در دام خویشتن هر بار
دل و توکل تو بی‌نیاز داشت توراز فالگوی و ز اخترشناس و خواب‌گزار
حصار و حصن‌ نکردی ز بهر آنکه تو راز حفظ و عصمت معبود بود حِصن و حصار
خدایگانا من مدح تو چنان گویمکه روح بشکفد از آسمان بدان‌گفتار
اگر بخواند خواننده آرزوش آیدکه یادگیرد و هر ساعتی کند تکرار
قصایدی که بود در ستایش چو توییدر آن قصیده معما چه پهنه و چه نگار
ستایشی‌که سبک باشد و خوش و آسانگران ز بهر چه‌ گویند و ناخوش و دشخوار
سخن چو راه‌گشاده است با فراز و نشیبزبان چو اسب رونده است بی‌لگام و فسار
چگونه‌ گام زند اسب چون بود ره اوز خار و سنگ فراوان و دشت ناهموار
در آفرین بزرگان چنین نکوتر شعرکه خوب باشد وَ عذب و لطیف و معنی‌دار
لطایفش نه‌گران و لطافتش نه سبکچنانکه شعر من اندر میانهٔ اشعار
روا بود که من اسرار شعر بنمایمکه رای روشن تو واقف است بر اسرار
تصرف تو شناسد بدی و نیکی شعرمحک‌ شناسد زردیّ و سرخی دینار
همیشه تاکه نشاط و طرب‌کنند همیمعاشران ز عُقار و توانگران ز عِقار
عِقار و ملک تو هر روز بر زیادت بادبهٔاد تو همه شاهان‌گرفته جام عُقار
مدار ملک جهان بر مسیر خامهٔ توبه‌کام تو فلک و نجم را مسیر و مدار
ملک به طاعت تو شادمان به دارُالملکپدر به دولت تو شادمان به دارِ قرار
عبادت تو به ماه صیام و طاعت توبه از عبادت اَبدال و طاعت ابرار
معین و ناصر و یار تو خالق دو جهانتو خلق را به عنایت معین و ناصر و یار