گنج

شمارهٔ ۲۰۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ار۳۵ بیت
چه جوهر است ‌که آن را ز آهن است حصارسر از حصار کشد بر سپهرْ دایره‌وار
چنانکه پیکر تن توده دارد از یاقوتفراز تارک سر پرده دارد از زنگار
شهاب او به هوا بر شهاب‌ گوهر پاششعاع او به زمین بر شهابْ گوهرْ بار
چو شیر غرّد و از صولتش بغرّد شیرچو مار پیچد و از هیبتش پیچید مار
گهی دمیده شود بر سرش بنفشه ستانگهی شکفته شود بر تنش شقایق زار
گهی به‌سان نگاری شود ا‌سراسرا برگگهی به‌سان درختی شود عقیقش بار
گهی چو ابر که سرخی پذیرد از خورشیدگهی چو مهر که زردی پذیرد ازکهسار
گهی چو سفتهٔ زرگاه چون‌ گداخته لعلگهی چو دستهٔ گل گاه چون شکافته نار
گهی فشاند بر خاک قطرهٔ زرّینگهی ستاره فرستد بر آسمان به قطار
چنانکه جوهر او بر زمین سوار شدستشدست بخت خداوند بر سپهر سوار
معین مُلک شهنشاه سَیّدالرؤساابوا‌لْمَحاسِن احسان نمای نیکو کار
بزرگ بار خدایی که گاهِ قُوّت و قهربر آسمان زُحَل بختِ او زند پرگار
هنر کفایت او را بود ستایشگرخرد ستایش او را بود پذیرفتار
نهد ستاره مر او راکه او نهد حشمتدهد زمانه مر او را که او دهد زنهار
گه بهارکجا دست او ببیند ابرزبیم نعره زند وز حسد بگرید زار
ز بس که تیغ زند مرگ بر مخالف اوبود مخالف او آهنین به روز شمار
به‌کان اگر خبر نام او بیابد زرشود میانهٔ کان زر به نام او دینار
اگر قیاس هنرهای او پدید آیدزخاک موج پدید آید و زآب غبار
ایا نتیجهٔ اقبال و آفتاب هنرزمانه مدح تو را هر زمان‌ کند تکرار
سیاست تو کند خیره دیدهٔ دشمناشارت تو کند تیره پیکر کُفّار
جهان تو خاتم و شاه جهان به سان نگینبر آن خجسته نگین ازکفایت تو نگار
دل تو لؤلؤ شهوار و همت تو چو بحرکه دید بحر که خیزد ز لولو شهوار
چنانکه هست به خاک اندرون قرار از کوهز حلم توست به‌کوه اندرون همیشه قرار
اگر ز جود تو باشد سحاب را بارانبود همیشه به دهر اندرون شکفته بهار
کسی که باد خلاف تو دارد اندر سردهد به باد سر و خاک‌گیردش به کنار
هر آنگهی که‌ کند کلک مشکبار تو سیرتورا پیام فرستد ستاره و سیار
که ای یگانه آفاق باشیم دستوراگر به دست تو کلکی شوم قلم کردار
سپهر بار محن‌ جاودانه بر گیرداز آن‌ کسی‌ که به خدمت بر تو یابد بار
زبسکه پیش تو مردم زمین دهد بوسهبه‌صورت تن مردم شده در و دیوار
بلند قدرا، ‌گرچه معزّیم لقب استز توست عز من از مهتران کهتردار
هر آنگهی‌که من از شکرتو سخن‌گویمنماندم سخن و باز مانم از گفتار
به آفرین تو مقدار داشتم لیکنفزود جامه و دستار تو مرا مقدار
به آب همت وجود تو شسته‌ام سر و تنتنم ز جامه همی نازد و سر از دستار
همیشه تا نبود پستی و بلندی جفتهمیشه تا نبود خواری و عزیزی یار
بلند باد تو را بخت و کینه جوی تو پستعزیز باد تو را عمر و بدسگال تو خوار