شمارهٔ ۲۰۵
توانگری و جوانی و عشق و بوی بهارشراب و سبزه و آب روان و روی نگار
خوش است خاصهکسی راکه بشنود به صبوحز چنگ نغمهٔ زیر و ز نای نالهٔ زار
دو چیز را بهدو هنگام لذت دگرستسماع را به صبوح و صبوح را به بهار
صبوح ساز و دگرباره عشرت از سرگیرکه باغ تازگی از سرگرفت دیگر بار
گرفت لاله به صد مهر سبزه را دربرگرفت سبزه به صد عشق لاله را بهکنار
بر آن صحیفه که یک چند زرگران خزانبه چرب دستی بردند زرّ و سیم به کار
مهندسان بهاری بر آن صحیفه کنونهمیکشند خط از لاجورد و از زنگار
به لاله بنگرکاو را چه مایه بهره رسیدز باد مشکفشان و ز ابر لؤلؤ بار
حکایت از رخ معشوق و چشم عاشق کردکه بهره یافت ز مُشک و ز لؤلؤ شهوار
مگر که کبکان اندر ضیافتِ نوروزبریدهاند سرِ زاغ بر سرِ کُهسار
که بستهاند پر زاغ بر سر تیریزکه کردهاند همه خون زاغ بر منقار
دعا گرند به شاخ چنار مر گل راتذرو و فاخته و عندلیب و قمری و سار
اگر دعا گر گل بر چنار مرغانندچرا چو دست دعاگر شدست دست چنار
درست گویی دینارهای بیسکه استچو بنگری بهگل زرد و سرخ درگلزار
ز بهر مرتبه خواهد نهاد دست سپهربه نام خسرو دیندار سکه بر دینار
معین دولت شاه مظفر منصورامینِ ملتِ شرعِ محمدِ مختار
ابوشجاع سرافراز خسروان حَبَشامیر داد خداوند و سید احرار
بزرگ بار خدایی که آفرینش راشدست واسطهٔ عِقد و نقطهٔ پرگار
سخن ز هفت و چهارست فیلسوفانراکه کون عالم ازین کرد عالمالاسرار
ز نام و کنیت او جوی سرّ این معنیکه هست کنیت او هفت حرف و نام چهار
ز همتش فلک المستقیم را حدستکه هست همتش از وی بلندتر بسیار
چو وهم قصدکند تا رسد به همت اوبهخواهش از فلک مستقیم خواهد بار
همیکنند به نامش فرشتگان تسبیحهمی کنند مدیحش فرشتگان تکرار
گل موافقتش را غنیمت است نسیممی مخالفتش را هزیمت است خمار
قضا گشاده کند کار او چو بست کمرقدر پیاده رود پیش او چو گشت سوار
کند به مجلس و میدان دو پیشهٔ متضادبه دست گوهر بار و به تیغ گوهر دار
به تیغ اگر ملکالموت وار جان ببردبه دست باز دهد جان رفته عیسی وار
کجا روان شود از دست شست او دو خدنگکه هر دو را ز پس یکدگر بود رفتار
چو در نشانه نشاند خدنگ پیشین راکند خدنگ دگر را نشانه از سوفار
ایا ز دولت تو دیده هرکسی معجزو یا به معجز تو کرده هرکسی اقرار
شود ز رایت و رای تو کار ملک درستچنانکه حکم شریعت به آیت و اخبار
دَرِ خزانهٔ عقلی به اتفاقْ چنانْکْدَرِ مدینهٔ علم است حیدر کَرّار
محاسبانی کاندر ولایت تو همیز دخل و خرج به دیوان همیکنند نثار
قرار مال و ولایت دهند و نشناسندکه مال را نبود با سخاوت تو قرار
حصار پیش تو صحرا شود چو عزم کنیوگر چو حزم تو صحرا حَصین کند چو حصار
اگر خدای بدان خواستی که تا باشدمخالفانت ز تیمارِ مفلسی بیمار
ز بخشش تو ز عالم برون شدی افلاسز رامش تو ز گیتی برون شدی تیمار
ز خامهٔ تو سرشکی عجب همی باردکه خار بیگل از او روید و گل بیخار
رسیده ازگل بیخار و خار بیگل توولی به تاج و به تخت و عدو به بند و به دار
زبان فتح و ظفر در دهان جود و سخابود حُسام تو در دست تو گَهِ پیکار
سران از او شده زنهار خواه و این نه عجبمثل زنند که خواهد سر از زبان زنهار
خروش کوس تو چون در مصاف برخیزدزمین بجنبد و گردون برون شود ز مدار
به بوستان قضا برکنار جوی اجلبنفشه رنگ حُسام تو لاله آرد بار
ز اشک خسته رسانی به پشت ماهی نمز خون کشته رسانی به روی ابر بخار
ظفر پذیره همی آید و همیگوید:«چنین نماید شمسیر خسروان آثار»
توراست طالع میمون و اختر مسعودتوراست رایت منصور و لشکر جرار
بدین صفت که تویی هرکجا شوی حاضرملوک را به حضور تو باشد اِستِظهار
مَلِک ز دولت بیدار شاکرست و تو راسزای دولت بیدار او دل هشیار
مخالفان به تفاریق سست و خفته شوندچو جمع شد دل هشیار و دولت بیدار
بزرگ بختا نیک اخترا، جوانمرداچه گویمت که به کردار بیشی از گفتار
بلاغت تو فزونتر ز هر مبالغتیکه جملهٔ شعرا کردهاند در اشعار
همی ز بهر پرستیدن و ستودن توحیات خلق پدید آید از در و دیوار
شنیدهای خبر من رهی که چون بودمبه جبرِ محض گرفتار خدمتی دشوار
ثنا و شکر تو همواره بود کار مراوگرچه رفت بسی کارهای ناهموار
دلم ز مدح تو از غم تهی شدست چنانکهوا به قطرهٔ باران تهی شود ز غبار
قوی شدم ز تو امروز و سست بودم دیجوان شدم ز تو امسال و پیر بودم پار
خلاص یافتم و زر خالص آوردمبه مجلس تو چنین است زر راست عیار
عیار و وزن چنین زر تو دانی از ملکانکه خاطراتا مَحَکَ است و اعقولا تو عیار
همیشه تا نبود رنگ نار آبی راچنانکجا نبود آب را حرارت نار
عدوت را رخ زرد و دل شکافته بادز آب حسرت و نار بلا چو آبی و نار
تو در پناه خدا و خدایگان جهانز جاه و عمر و جوانی و بخت برخوردار
رسیده رایت فتح تو بر بروج و نجومفتاده سایهٔ عدل تو بر بلاد و دیار
روان شده امرا را به امر تو مرسومروان شده شعرا را به جود تو بازار
گرفته جام به دست و نهاده جان بر کفبه رزم و بزم تو خوبان قندهار و تتار
همه شکر لب و بادام چشم و پسته دهانبنفشه زلف و سمن عارضین و گل رخسار
خجسته بر تو بهار و شکوفه و نوروزوزین بتان دل افروز بزم تو چو بهار
سپهر طالع عمرت کشیده بر عددیکه عُشر آن عدد آید هزار بار هزار