شمارهٔ ۲۰۴
آهن و نی جون پدید آمد ز صنعکردگاردر میانکلک و تیغ افتاد جنگ و کارزار
تیغگفتا فخر من ز آن استکاندر شاءن منگاه وحی آمد «واَنزَلنَا الْحَدید» از کردگار
کلکگفتا آمد اندر شان من «ن والقلم»هم برین معنیمرا فخرست تاروز شمار
تیغگفتا لون من لون سپهر آمد درستهست از این معنی مرا برگردن مردان گذار
کلکگفتا شکل من شکل شهاب آمد درستمردم شیطانپرست از من نیابد زینهار
تیغ گفتا هستم ان مکار کز مکر من استکارگیتی مستقیم و بند شاهی استوار
کلکگفتا هستم آن نقاش کز نقش من استخوب و زشت و نیک و بد در دین و دنیا آشکار
تیغگفتا قوت مریخ دارد جرم مندر مصاف و جنگ باشد جرم من مریخوار
کلک گفتا از عطارد بهره دارد فعل مندر حساب و درکتابت هستم او را اختیار
تیغگفتا من درختی ام که در باغ ظفردارم از بیجاده برگ و دارم از یاقوت بار
کلک گفتا من سحابی ام که باران من استعنبر و مشک و منم عنبر فشان و مشکبار
تیغ گفتا من یکی شیرم که دارم روز رزممغز بدخواهان سلطان معظم مرغزار
کلک گفتا من یکی مرغم که بر سیم سپیدرازها پیدا کنم چون بارم از منقار قار
تیغ گفتا پادشاهان را به من فخرست از آنکچند گه بودم من اندر دست حیدر ذوالفقار
کلکگفتا در جهان از قول و از فعل من استقصهٔ شاهان و اخبار بزرگان یادگار
هر دو زین معنی بسی گفتند و آخر یافتندقیمت و مقدار خویش از دست شاه روزگار
سایهٔ یزدان ملکشاه آفتاب خسروانشهریارِ کامران و پادشاهِ کامکار
آن شهنشاهیکه هست اندر عرب و اندر عجماز مبارک دست او تیغ و قلم را افتخار
اندر آن وقتیکه ایزد شخص آدم آفریداین جهان فرمان عدلش را همی کرد انتظار
هم به مشرق هم به مغرب خسروان جستند ملکجز براو نگرفت ملک مشرق و مغرب قرار
هست بر دفتر نگار مدح دیگر خسروانمدح سلطان هست بر جان خردمندان نگار
دوستان و دشمنانش را بلندی داد چرخدوستانش را ز تخت و دشمنانش را ز دار
کمتر از یک ذره و یک قطره باشد از قیاسپیش ظلم او جبال و پیش جود او بحار
هرکجا مِغْفَر بود شمشیر او مِغْفَر شکافهرکجا جوشن بود شمشیر او جوشن گذار
در نشاط آرد جهان را همت او روز بزمدر سجود آرد شهان را هیبت او روز بار
هست عدلش در جهان خورشید ناپیدا زوالهست ملکش بر زمین گردون ناپیدا کنار
هست در چشم عدو دیدار او بی نار نورهست در مغز عدو شمشیر او بی نور نار
پادشاها از تو فرخ تر نباشد پادشاهشهریارا از تو عادلتر نباشد شهریار
مرکب شاهی و دولت را عنان در دست توستجز تو درگیتی نمیزیبد بر آن مرکب سوار
چون نشستی تو براسب دولتآن ساعت نشستاز سم اسب تو بر روی بداندیشان غبار
نام آنکسکاو تورا بنده نباشد هست ننگفخر آنکس کاو تورا چاکر نباشد هست عار
هرکه را در سر خمارست از شراب کین توضربت تیغ تو او را بشکند درسرخمار
دولت و بخت تو شاها سازگارست و جواندولتو بخت عدو پیر آمد و ناسازگار
با چنین بخت و چنین دولت کجا ماند عدوبا چنان بخت و چنان دولت کجا ماند حصار
تیر تو باکین تودارد مگر پیوستگیزان کجا هر دو به صید اندر یکی دارند کار
تیر تو گیرد شکار اندر میان دام و دَدکین توگرد جهان دشمن همیگیرد شکار
تا چمن دینارگون گردد به هنگام خزانتا زمین زنگارگون گردد به هنگام بهار
همچنان بادی که هستی کامکار و کامرانهمچنان بادی که هستی شادکام و شادخوار
روزگار و دولت و بخت تو هر سه بر مرادروزگارت بنده و دولت ندیم و بخت یار