گنج

شمارهٔ ۱۸۸

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)قافیه: ر۴۰ بیت
صبوح مرا خوش کن ای خوش پسربه میخوارگان ده قدح تا به سر
که چون سر برآرد ز کوه آفتابقدح تا به سر خوشتر ای خوش پسر
چه از آب رز شد زمین بهره‌مندتو از آب رز کن مرا بهره‌ور
تو را چشم بادام و لب شکر استمرا نقل بادام ده با شکر
کمندی‌ که با سیم داری به مشککمان ‌کرد پشت من ای سیمبر
ز خوبان گیتی تو را معجزه استدهان و سخن با میان و کمر
کمر ظاهرست و میان ناپدیدسخن‌ کامل است و دهان مختصر
چو تیر افکند چشمت از ساحریبود بر دلم تیر او کارگر
نیاساید از ساحری تیر اویچو تیغ شجاع الملوک الظفر
معینی کزو یافت دولت شرفنصیری کزو یافت ملت خطر
حُسامی که در ملت ایران زمینبدو تازه شد دین خیرالبشر
سماعیل‌ بن گیلکی کز شرفکفش زمزم است و رکابش حجر
به اندیشه نتوان به قدرش رسیدکه اندیشه زیر است و قدرش زبر
قضا و قدر حاصل آید ازوهرآنچ اندر آرد به فهم و فکر
اگر چه ندارد روا دین اویکه باشد ثناهای او چون سور
ثناهای او اهل دین کرده‌اندچو الحمد و چون قل هو الله ز بر
بیابان چنان کرد شمشیر اوکه چون آهوی ماده شد شیر نر
به راه بیابان پیاپی شدستز بازارگانان نفر بر نفر
کنندش دعای سحر هر شبیکه عدلش شب فتنه را شد سحر
همه راد مردان از او شاکرندبه شرق و به غرب و به بحر و به بر
نزاد و نزاید به سیصد قِرانز مادر چو او رادمردی دگر
ایا پهلوانی که از قدر و جاهتویی خسروان را به جای پدر
اگر چندگرم است آتش به طبعز نزدیک سوزد همی خشک و تر
از اوگرم تر آتش تیغ توستکه از دور سوزد عدو را جگر
عجب دارم اندر سقر زمهریروگر چند هست این سخن در خبر
دم سرد باشد عدوی تو رامگر زان بود زمهریر سقر
هر آن خصم‌کز پیش تو روز رزمهزیمت پذیرد ز بیم خطر
زمانه به دستش دهد نامه‌اینبشته در آن نامه این‌ المفر
اگر مرغ بلقیس را نامه بردز نزد سلیمان پیغامبر
برد تیر پران تو نزد خصماجل‌نامهٔ خصم در زیر پر
امیرا اگر چون تو باشد سحابهمه دُرّ فَشاند به جای مطر
به صُنعت از آتش برآید نسیمبه فعلت از آهن بروید خضر
چو من بر مدیحت گشایم زبانزبان را فضیلت نهم بر بصر
به باغ مدیح تو هر ساعتیز شاخ ضمیرم‌ برآید ثمر
گر از حدگذشته است تقصیر منبه تقصیر منگر به عذرم نگر
چو در شاعری من ندارم نظیرزتو جسم دارم قبول و نظر
الا تا که امروز و فردا و دیپدید آید از رفتن ماه و خَور
ز دی خوبتر باد امروز تووز امروز فردای تو خوبتر
سر رایتت باد خورشید سایسم مرکبت بادگیتی سپر
به‌ هر کار یزدان تو را رهنمایبه‌هر راه دولت تورا راهبر