شمارهٔ ۱۳۴
آمد آن فصلی کزو طبع جهان دیگر شودهر زمین از صنعت او آسمان پیکر شود
باغ او مانند صورتخانهٔ مانی شودباغ ازو مانند لعبتخانهٔ آزر شود
کوهسار از چادر سیمابگون آید برونچون عروس باغ در زنگارگون چادَر شود
گاه پرکوکب شود بیگنبد اخضر درختگاه بیکوکب چمن چونگنبد اخضر شود
سرو همچون منبری گردد ز مینا ساختهشاخگل مانندهٔ بیجاده گون چنبر شود
گاه بازیگر شود قمریگهی بلبل خطیبآن جهد بیرون ز چنبر وین سوی منبر شود
ابر چون اندر دهان لاله اندازد سرشکلولو اندر لاله پنداری همی مضمر شود
نغز باشد لؤلؤ اندر لالهٔ معشوق منچون بخندد لؤلؤ اندر لاله پر شَکَر شود
نور با ظلمت قرین و فر با ایمان ندیممر مرا پیدا همی بر روی آن دلبر شود
گاه ظلمت بر بساط نور رقاصیکندگاه بر اطراف ایمان کفر بازیگر شود
جام باده بر کف من نِهْ که جانان حاضرستتا مرا بر روی جانان باده جان پرور شود
بسکه بی او دیدگان من به خواب اندر نشدبر کنار او مگر یک ره به خواب اندر شود
مجلسی بیداوری با او نخواهم ساختنبیش تا خصمش خبر یابد سوی داور شود
مر مرا از داور و خصمش نباشد هیچ باکگر نظام دین پیغمبر مرا یاور شود
صاحب عادل مظفر آنکه عدل او همیحجت قول خدای و قول پیغمبر شود
فتح اگرگفتارگردد کنیتش معنی بودور ظفر تصریفگردد نام او مصدر شود
گر نسیم جود او برکوه و صحرا بگذردسنگ آن یاقوتگردد خاک آن عنبر شود
ور به چشم همت اندر آب دریا بنگردموج آن دریا برآید اوج کیوانْ تر شود
نه هر آن صاحب که بردارد قلم چون او شودنه هر آن غازیکه تیغی برکشد حیدر شود
در صدف بسیار بارد قطرهٔ باران همیلیکن از صد قطره یک قطره همیگوهر شود
بر بساط جنت ابراهیم را باید نشستتا بهزیر پایش آتش سوسن و عَبْهر شود
ملک و دین را سید دنیا سزد فخرو نظامتا بنای ملک و دین هر روز عالیتر شود
هرکه اندر سایهٔ اقبال او گیرد پناهگر زنی دیوار سازد سدّ اسکندر شود
وان که خواهد تا برآرد برخلافش یک نفسآن نفس در حنجرش برّان تر از خنجر شود
ای سخاگستر خردمندی که هرکاو ساعتیبا تو بنشیند خردمندی سخاگستر شود
ای جهانداری کز عالی درگهت سوی ملوکنامهای چندان اثر داردکه صد لشکر شود
گرتورا چون رستم زال آید اندر پیش خصماز فَزَع موی سرش چون فَرق زال زر شود
از دهن افسارگردد هرکه با تو سرکشدوانکه سر بر خط نهد شایستهٔ افسر شود
گرزمدح تو بلند اختر شدم نشگفت ازآنکمادح از ممدوحِ نیکاختر بلند اختر شود
هر عَرَض کاندر مدیحت بگذرد بر خاطرمروی یوسف باشد اندر حسن اگر جوهر شود
پیش تو در نیک عهدی عرضهکردم محضریهرکه این محضر فرو خواند نکومحضر شود
غیبهٔ من بنده از تشریف تو پر جامه شدکیسه هم بایدکه از اِنعام تو پر زر شود
گفتم این مدحت بدانسانی که گوید عنصری:«باد نوروزی همی در بوستان بتگر شود»
تا همی اشعار زیبا زیور دیوان شودتا همی الفاظ نیکو زینت دفتر شود
جاوان بادت بقا تا دفتر و دیوان مااز ثنا و مدح تو پرزینت و زیورشود
هرکه بر مهرت در دل بسته دارد خَسته بادتا ز درد آواز او همچون صریر در شود
باد بزمت چون سپهری کاندرو هر ساعتیماه ساقی گردد و ناهید خنیاگر شود
بر تو فرخ باد سیصد جشن تا در هر یکیمجلس تو جنت و می اندرو کوثر شود