گنج

شمارهٔ ۱۲۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ابود۵۸ بیت
ماه را ماند که اندر صدرهٔ دیبا بودماه کاندر صُدرهٔ دیبا بود زیبا بود
عاشقان را دل به‌دام عنبرین کردست صیدصید دل باید چو دام از عنبر سارا بود
عنبر سارای او باشد نقاب لاله برگتا که مرجانش حجاب لؤلؤ لالا بود
هست دریای ملاحت روی او از بهر آنکعنبر و مرجان و لولو هر سه در دریا بود
ماند آن لعبت پری راگر بود پیداپریمانَد آن دلبر صنم را گر صنم‌ گویا بود
گر روا باشد که در عالم، بُوَد گویا صنمهم روا باشد که درگیتی پری پیدا بود
از بلای عشق او سودا بود در هر سریوز نهیب هجر او در هر دلی صفرا بود
هرکه خواهد تا به منزلگاه وصل او رسدراه او ناچار بر صفرا و بر سودا بود
گر به حکم طبع یغما رسم باشد ترک راآن صنم ترک است و دل در دست او یغما بود
ور بود در خلخ و یغما چنو ترکی دگرقبلهٔ عشاق‌گیتی خَلُّخ و یغما بود
گرچه خوش باشد که با یاران بود نزدیک ماخوشتر آن باشد که او نزدیک ما تنها بود
عیش عیش ما بود وقتی‌که با او می خوریمکار کار ما بود وقتی که او با ما بود
آهن و دیبا ازو بر یکدگر فخر آورندچون به رزم و بزم او در آهن و دیبا بود
کس به زیبایی نبیند در جهان همتای اوچون به خدمت پیش تخت شاه بی‌همتا بود
شاه محمود محمد آن‌که با شمشیر اوملت و دین محمد عالی و والا بود
گر بود محمود غازی زنده در ایام اوچاکر و مولای او را چاکر و مولا بود
شاد جان باشد غیاث‌الدُّین وَالدُنیا به خلدتا ولیعهدش مُغیث‌الدُّین وِالدُنیا بود
تا جهان باشد خطاب او ز شاهان جهانپادشاه و خسرو و سلطان و مولانا بود
بخت هر روزی‌ که بندد بر میان او کمرآسمان خواهد که کوکبهای او جوزا بود
ماه زیبد جام او چون ماه روزافزون بودمهر باید تاج او چون مهر بر بالا بود
هر بساطی کاو ز نعمت ‌گستراند بر زمینچون بسیط چرخ با بالا و با پهنا بود
تاکه در میدان بود میدان سپهر آیین بودتا که در ایوان بود ایوان بهشت‌آسا بود
در عراق است او ولیکن تا روان شد رایتشجوش جیش او به جُابُلقا و جُابُلسا بود
گه ز شکل لون اعلامش بود صحرا چو کوهگه ز نعل مرکبانش کوه چون صحرا بود
اتفاق عدل او امن دل مومن بوداختیار عزم او ترس دل ترسا بود
گر به‌روم اندر بود پرواز هندی تیغ اوقیصر رومی از آن پرواز تا پروا بود
چون هوا را تیره گرداند غبار لشکرشروز روشن بر مَعادی چون شب یلدا بود
پیش تیرش سفته گردد گر همه سندان بودپیش تیغش رخنه‌ گردد گر همه خارا بود
هرکجا با تیغ هندی از پی دشمن شودهر کجا بر اسب تازی در صف هَیْجا بود
راست‌گویی مرتضی در دست دارد ذوالفقارراست‌ گویی مصطفی بر دلدل شَهبا بود
طبع روح‌افزای او هرگه که با رامش بوددست‌ گوهربخش او هرگه که با صهبا بود
او بود چون آفتاب و دست او چون مشتریجام او چون ماه و می چون زهرهٔ زهرا بود
ای جهانگیری‌ که مهر وکین تو در صلح و جنگناصرِ احبابِ دین و قاهرِ اعدا بود
چون تو سلطان اختیار اختر گردون بودچون تو فرزند اختیار آدم و حوا بود
آسمان منشور دولت را ببوسد هر زمانتا که بر منشور دولت نام تو طُغرا بود
تو به پیروزیّ و بهروزی چو اسکندر شویکه بداندیش تو در دارات چون دارا بود
ور کسی خواهد که غوغایی کند در ملک تواز سپاه اَهرِمن بر جان او غوغا بود
بر جهان فرمان تو همچون قضای ایزدستهرکه‌کوشد با قضا سرگشته و شیدا بود
شیر و اژدرهاست شمشیر تو کاندر فعل اوصنعت چنگال شیر و رشک اژدرها بود
گاه چون پیروزه باشد گاه چون مرجان بودگاه چون بیجاده باشدگاه چون مینا بود
گوهر او از درخشیدن بود پروین صفتپیکر او از کبودی آسمان سیما بود
او چو ثُعبان باشد اندر رزم با سهم‌ و نهیبتو چو موسی و کف تو چون یدبیضا بود
گنبد خَضر است اسبت تو چو بحر اَخضریگر به‌ زیر بحر اخضَر گنبد خَضرا بود
گرچه عنقا را نگیرد هیچ بازِ صیدگیربازکز دست تو پَرّد صید او عنقا بود
گر شود بخت تو چون جسمانیان صورت پذیرکلّ عالم در بر اجزای او اجزا بود
مجلس تو روز مِی خوردن بُود، بستان صفترود ساز مجلس تو عندلیب آوا بود
هرکه مدح تو نوشتن روز و شب صنعت‌کندصنعت او را نشان از هند تا صَنْعا بود
گر برد روح‌الامین مدح تو را سوی بهشتافسر رضوان بود یا زیور حورا بود
از معِزّالدین معزّی را به‌خدمت خواستنجز تو را از خسروان هرگز کرا یارا بود
چون معزی هیچ شاعر نیست اندر شرق و غربوین سخن داند حقیقت هرکه او دانا بود
آن مدایح کاو تورا آرد همه نادر بودوان قصاید کاو تو را گوید همه غرّا بود
گرچه دورست او به‌ چشم دل همی بیند تو رادور بیند هرکه او را چشم دل بینا بود
ورچه پیرست او شود برنا چو آید نزد توزانکه همراه و دلیلش دولت برنا بود
ور بود با حرص او حرمان ندارد بس‌ عجبزانکه اندر آفرینش خار با خرما بود
تا که باشد نوبت گرما به ایام تَموزتابه هنگام زمستان نوبت سرما بود
دور باد از ساحت تو در حَضَر واندر سفرهر بلا و رنج‌ کز سرما و ازگرما بود
مَقطع و مَبدای شعر از شُکر و از مدح تو بادتا به شعر اندر سخن را مقطع و مبدا بود
باد وامق بخت فرخ باد عَذرا تخت توتا که درگیتی حدیث وامق و عَذرا بود