گنج

شمارهٔ ۱۲۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ود۲۳ بیت
ایا شهی‌ که چو تو کس ندید و کس نشنودچو تو نباشد در عالم و نه هست و نه بود
کدام شاه تو را دید در میانهٔ صدرکه بر بساط تو بوسه نداد و چهره نسود
هر آنکه تافت بر او آفتاب دولت توبه زیر سایهٔ اقبال تو فرو آسود
تویی که تیغ تو آن گوهر ستاره‌نمایهزار روز به بدخواه تو ستاره نمود
تویی که دیده ز چشم عدو برون آریبه نوک نیزهٔ سندان گداز زهرآلود
میان خنجر تو آتشی است کان آتشهمی زدودهٔ اعدای تو برآرد دود
تن حسود تو را باد در ربود چو کاهز بس که بر سر خود باد را همی پیمود
خدایگانا بخشایش آر بر تن مناز آنکه رای تو بر صد هزار تن بخشود
چو زیر خاک نهان شد خلیل حضرت تومیان جان من افروخت آتش نمرود
ز درد آنکه بپالود زیر خاک تنشدلم چو خون شد و از دیدگان فرو پالود
رسید نوبت سرما و فصل‌گرما رفتبکاست صبر من و سردی هوا بفزود
غنود دیدهٔ بلبل ز باد شهریورز شهریار چرا چشم من شبی نغنود؟
ربود حسرت و تیمار زاغ باد خزاننسیم جود تو تیمار من چرا نربود؟
دروده‌ گشت زمین هرکجا و همت تونهال حسرت و بیماریم چرا ندرود؟
زدوده رنگ درختان سپهر آینه‌ گونکمال عدل تو زنگ دلم چرا نزدود؟
غریب شهر توام بشنو از من این قصهکه مصطفی به‌کرم قصهٔ غریب شنود
روم که گر نروم باشم اندرین هفتهبه خون جملهٔ خویشان خویشتن ماخوذ
رضای مادر و خشنودی پدر جویمکه درکتاب خود ایزد مرا چنین فرمود
اگر بزودی یابم ز شاه دستوریشوند جمله ز من مادر و پدر خشنود
نگاه دار شها حق خدمت پدرمکه از کمال ارادت تو را به جان بستود
به حق خدمت برهانی و ارادت اوکه شغل بنده بدین هفته برگذاری زود
همیشه تا که بود اختری جهان‌فرساهمیشه تا که بود صورتی زمین فرسود
مخالفان تو را باد بی‌طرف همه غمموافقان تو را باد بی‌زیان همه سود