شمارهٔ ۴ - قصیده ناتمام التزام مور و موی
اگر موری سخن گوید، و گر مویی روان داردمن آن مور سخن گویم، من آن مویم که جان دارد
تنم چون سایه مویست و دل چون دیده مورانز هجر غالیه مویی، که چون موران میان دارد
اگر مر آب و آتش را مکان ممکن بوَد موییمن آن مویم که در توفان و در دوزخ مکان دارد
اگر با موی و با موری شبانروزی شوم همرهنه موی از من خبر یابد، نه مور از من نشان دارد
به چشم مور در گنجم، ز بس زاری و بس سستیاگر خواهد مرا موری به چشم اندر نهان دارد
من آن مورم که از زاری مرا مویی بپوشاندمن آن مویم که از سستی کم از موری توان دارد
منم چون مور از اندوه از هر موی خون افشاننه مویی کو گره گیرد، نه موری کو میان دارد
به یک جزو از هزاران جزو یک ذره نسنجم منکه از ارزیز و از آهن تن من استخوان دارد
فراق دوست بر عارض همی بنگاردم گوییهر آن نقشی که روز باد روی آبدان دارد
ز خون دیدگان گهگه مخطط میکنم عارضچنان پیراهن گلگون، که سال و مه کمان دارد
گه از عارض بر افروزم هر آنچ اندر جگر دارمگه از دیده فرو بارم هر آنچ اندر دهان دارد
خیال ترک من هر شب شبیخون آورد بر منچو چشم خستگان چشمم همه شب خون فشان دارد
سحرگه چون خیال او مرا پیرایه بربندداز آن گوهر که بوی مشک و رنگ ناردان دارد
مرا گوید: بخر مارا، اگر زر و گهر داریگهر بستان ازین چشمم، که زر سیم رخان دارد
از آن گوهر که من دارم درین دیده ندارد کسمگر شمشیر گوهردار شاه خسروان دارد