گنج

شمارهٔ ۵ - در مدح نصیرالدوله نصر

قافیه: ر۱۳۴ بیت
الا یا مشعبد شمال معنبربخار بخوری تو، یا گرد عنبر؟
نه روحی، ولیکن چو روحی مصفانه نوری، ولیکن چو نوری منوّر
چو آرام گیری هوای تو بی جانچو جنبش پذیری فضا بر تو جانور
نفسهای فردوسیانی به صنعتروانهای روحانیانی به گوهر
چه خلقی؟ که نه جسم داری و نه جانچه مرغی؟ که نه بال داری و نه پر
همی پویی و پای تو در تو پنهانهمی پری و پر تو در تو مضمر
ز اشکال تو روی دریا منقشز آثار تو روی صحرا مسطر
رسول بهشتی ز عالم به عالمبرید بهاری ز کشور به کشور
نسیم تو نافه گشاید به صحراصریر تو دستان زند بر صنوبر
گه از لطف گردی تو برهان عیسیگه از سحر گردی تو ارتنگ آزر
به خاک اندرت صد هزاران مُطرّابه آب اندرت صد هزاران زره‌وَر
الا، ای خجسته براق سلیمانیکی بر سر کوی معشوق بگذر
یکی صورت انگیز بر خاکش از خوننزار و جگر خسته و زرد و لاغر
یکی صورتی چون هلال مزوریکی صورتی چون خیال مزور
خروشان و جوشان و بریان و گریانبری گشته از خواب و بیزار از خَور
درآویخته از خیالی معراشمن‌وار پیشش نشسته چو عنبر
گذشته بنا گوشش از گوشه پارسیده دو زانوش بر تارک سر
همه پیش پیراهن او مخططهمه خاک پیراهن او معصفر
روان گشته رنجور از درد هجرانزبان گشته مجروح از یاد دلبر
چو خوی قطره قطره به رخساره از خونچو دل پاره پاره شده جامه در بر
ز داغ درونش جوارح جراحتز پیکان هجرانش افگار پیکر
شکسته ز احداث گردونش گردنبریده زمانه به خنجرش حنجر
به حالی که گر بر صفت بگذرانیشرر بارد از کلک و توفان ز دفتر
الا باد مشکین، چو این نقش کردیدر آویزش از دامن آن ستمگر
بگویش که: بر خون این سوخته دلچه عذر آوری پیش دادار داور؟
اگر شرط مهر آزمایی نداریکم از پرسشی، باری، از حال چاکر
بیا، ای صنم، بر سر راه یارییکی بر سر راه بگری و بگذر
ببین چون ره صید مجروح راهممنقط ز بس قطره‌های مقطر
فرازش ز خونم چو کوه تبرخوننشیبش ز اشکم چو آغار فرغر
همه خاک و خاره چو لعل بدخشیهمه سنگ ریزه چو یاقوت احمر
هوا پر ز دل پارهای معلقزمین پر ز بیجادهای معصفر
یکی از علمهای گلگون منقشیکی از نقطهای زرین مشجر
شجرها نگر چون شررهای سوزانشمرها نگر چون صدفهای گوهر
هماوار بعضی و بعضی کیاگنچو اندر مغاک چغندر چغندر
به خروارها خاک بین همچو رویَنبه فرسنگها سنگ بین همچو اخگر
همه سنگ و چشمه است بر کوه و صحراهمه خاک و خونست و بر وادی و جر
از آن سنگ پر خون و خاک عقیقینبپرس، ای نگارین، همه حال کهتر
کزان سان که من بر فراق تو رفتمبرادر رود زیر بار برادر؟
بدان، ای نگارین، که بردندم از توبدانسان که آرند اسیران ز کافر
چو بیمار بر پشت حمال نالاندو لب از تفش خشک و دو آستین تر
زمانی ستاده، چو بر طور موسیزمانی نشسته، چو دجال بر خر
خری بد نژادی، خری بد طبیعتخری چفته بالای مصروع منظر
خری زیر من چون خیزد و ولیکنبرو من چنان چون کلاوی اعور
دو دستش چنان چون دو چوگان گلگوندو پایش چو دو خر کمان کمانگر
همه پشتش، از گوش تا دم، مغربلهمه خامش، از پای تا سر، مجدر
بخفتی گر از باد پالانش بودیبماندی گر از سایه بودیش افسر
ز هر موی او دیده‌ای رسته گریانبه هر دیده‌ای نوحه کردی بر آخر
زمانی فتادی چو مصروع بیخودزمانی معلق زدی چون کبوتر
دو بی طاقت و دو ضعیف و دو بیدلدو بیچاره و دو حزین و دو مضطر
همی ره بریدیم چون مار بشکمکه این هر دو بر ره عجب مانده رهبر
مرا گفتیی: دست بر کتف گردونورا گفتیی: پای بر پای لنگر
شنیدم که: عیسی چو بر آسمان شدپیاده شد و ماند خر را هم ایدر
مرا با چنین خر به معراج عیسیببردند با جان پاکان برابر
به دشتی رسیدم به مانند دریاکه کس جز ملایک ندیدیش معبر
نه خورشید کردی رسومش مساحتنه تقدیر کردی حدودش مقدر
گیاش، از درشتی، چو دندان افعیهواش، از عفونت، چو کام غضنفر
ز آبش اجل رسته وز باد پیکانز خاکش خسک رسته وز خار خنجر
نه جز دیو در ساحتش کس مساعدنه جز وحش در وحشتش خلق یاور
همی رفتمی در چنین حال لرزانچو کتف یتیمان عریان در آذر
حصاری پدید آمد از دور، گفتیسپهرست رسته ز فولاد و مرمر
نشیبش ز الماس گسترده مفرشفرازش ز کافور پیچیده چادر
به بالاش پوشیده افلاک و انجمبه دامانش پنهان شده خاور و خَور
نه خورشید را سوی بالای او رهنه اندیشه را سوی پهنای او در
یکی صورتی چون جهانی به پهنابر آورده پیکر به فرق دو پیکر
ز وادیش عالم پر از تف دوزخز بادش دو دیده پر از نیش نشتر
هوایی پر از آسمانهای سیمینزمینی پر از بوستانهای بی بر
درین بوستان خاره و خار گلشندر آن آسمان چشم نخجیر اختر
چو روحانیان بر بساط بهشتیبر آن سیم غلتان پلنگان بربر
نگاران خلدند، گفتی غزالانگرازان و تازان بر آن فرش عبقر
طریقی بر آن آسمان، چون صراطیچو موی سر زلف خوبان کشمر
به باریکی پای موران، ولیکنبه تنگی و تاریکی دیده ذر
به جایی مسلسل چو هنجار مارانبه جایی شده راست چون خط محور
چو شکل هلالی به صرح ممردچو شکل دوالی بسد سکندر
رهی چون شهابی به پهنای گردونرهی چون طنابی فرو هشته از بر
رهی هم به کردار زنار راهببرآویخته طرف محراب و منبر
رهی تنگ ازان سان، که گویی مهندسنمونه خطی برنگارد به مسطر
چو بر روی حراقه بر، کرم پیلههمی رفتمی من بر آن راه منکر
چو دیوانه بر نردبان دوالینچو مصروع سر مست بر شاخ عرعر
گهی دوخته پای بر پشت ماهیگهی برده سر بر رخ نجم ازهر
عدیل و رفیق من اندر چنین رهیکی اژدهایی خروشان چو تندر
به قوَّت چو گردون، به صولت چو دریابه تندی چو توفان، به تیزی چو صرصر
شکنهای او چون نهنگان سیمینولیکن درآمیخته یک به دیگر
چو پیلان و برگستوانهای چینیپراگنده بر بوی دریای اخضر
چنان اژدهایی که از سهم و وهمشفسرده شدی بحر و بگداختی بر
من اندر کنارش پشیمان و حیرانهمی رفتمی همچو عاصی به محشر
ازین سان شدم تا یکی سنگلاخیچو قعر جهنم مخوف و مقعر
یکی وادیی چون یکی کنج دوزخدرون گنده مشتی خسیس و محقر
گروهی چو یک مشت عفریت عریانبه کنجی چو گور جهودان خیبر
چو دیوان به مطمورهای سلیمانچو رهبان به کنج سُتودان قیصر
سَلَب سایه و سنگ فرش و غذا غمهنر فتنه و فخر شور و شرف شر
چون نسناس ناکس، چو خنزیر خیرهچو یاجوج بی حد، چو ماجوج بی مر
سواران، ولی بر نمد زین و چارُخشجاعان، ولیکن به فسق و به ساغر
همه غافل از حکم دین و شریعتهمه بی خبر از خدا و پیمبر
نه هرگز کسی دیده هنجار قبلهنه هرگز شنیده کس الله اکبر
چو دیوان بندی همه پیر و برناچو غولان دشتی همه ماده و نر
چو زاغان به صحرا، چو ماغان به وادیچو سیمرغ در کُه، چو نخجیر در جَر
گروهی کریهانِ سگ طبع سگ خوگروهی خسیسانِ خس خوار خس بر
به یک روزه نان جمله درویش، لیکنز سنگ و سگ و ترف و بچه توانگر
به یک تای نان آن کند دیده زنبه یک استخوان این خورد خون مادر
همه دیو چهران و دیوانه طبعانهمه سگ پرستان گوساله پرور
به هر زیر سنگی گروهی برهنهخزیده به یک دیگر اندر، سراسر
جلاگاه ابلیس بوده‌ست گوییهم از وی برد جانور رخت بی مر
چه دارند این قوم بند سلیمان؟اگر نیستی سهم شاه مظفر
ملک ناصر حق و سلطان مشرقکه جمشید ملکست و خورشید لشکر
خداوند عالم، شهنشاه عادلنصیر دول، نصر با نصرة و فر
بزرگی، که اندر شروط تفاخربزرگیش بگذاشت غایت ز جوهر
بدان جا رسیده که گوینده گوید:نه خالق، ولیکن ز مخلوق برتر
چه عزست؟ کان مر ورا نیست زیباچه جاهست؟ کان مر ورانیست درخَور
جهان را به دو گوهر ناموافقبه توفیق ایزد بکرد او مسخر
یکی کلک روشن تن تیره صورتیکی تیغ خون خوار یاقوت پیکر
دو گوهر که هرگز مثالش نیابندیکی خاک میدان، یکی مشک اذفر
یکی دولت افشاند از تاج محنتیکی آتش انگیزد از آب کوثر
ایا پادشاهی، که از دولت توجوان گشت باز این جهان معمر
فلک زان شرف، تا شود خاک پایتشود هر شبی چون بساط مدبر
به روزی که بخت آزمایند مردانبرد هر کس از کرده خویش کیفر
زمین گردد از نعل اسبان مقرنسهوا گردد از گرد میدان مغبر
یکی پوشد از چتر فیروزه خفتانیکی بندد از فرش بیجاده بر زر
جهان گردد از خون مردان چو دریاتو چون نوح و کشتی تو خنگ رهور
گهی همچو خورشید بر روی گردونگهی چون فرامرز بر پشت اشقر
به نوک سنان بستُری موی دشمنبه گرز گران بشکنی ترگ و مغفر
بدانگه که حمله بری بر معادیچو ثعبان موسی، چو شیر دلاور
سر کینه جویان به تن در گریزدزره بر کتف گردد از بیم چادر
ایا پادشاهی، که از سهم تیغتمؤنث شود در رحمها مذکر
زمین ار چو دوزخ شود، یا چو دریازمان ار چو حنظل شود، یا چو شکر
منم بر زبان و دل خویش ایمنز ریبت مصفا ز شبهت مطهر
ز گفتار بد گوی چون گرگ یوسفز تلبیس بد خواه چون شیر مادر
میان من و دشمن من شریعتطریقی نهاده‌ست سهل و میسر
اگر گشت راضی به احکام ایزدو گر سر نتابد ز دین پیمبر
به حکم نیاگان او باز گردمسیاوخش وار اندر آیم به آذر
همی تا موافق نگشت آب و آتشهمی تا مساعد نشد نفع با ضر
همی تا جهان گردد از نور ظلمتزمانی مصفا، زمانی مکدر
بقا بادت، ای شاه، در عز و دولتسر چتر تو گشته با چرخ همبر
همیشه دو چشمت به ترک پری‌رخهمیشه دو دستت به زلف معنبر
رخ بدسگال تو از آب دریادل دشمن تو پر آتش چو مجمر