گنج

شمارهٔ ۲ - قصیده

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: است۳۸ بیت
عنان همت مخلوق اگر به دست قضاستچرا دل تو چراگاه چون و چند و چراست؟
گر اعتقاد درست است، اعتراض محالور اعتراض ثواب است، اضطراب خطاست
بلاست جستن بیشی و پیشدستی بازهمیشه همت ما مبتلای این دو بلاست
به جدّ و جَهد نگردد زیادت و نُقصانهر آنچه بر من و بر تو ز روزگار قضاست
کمال جویی و دانی که مرد راست کمالز راستی و درستی چنین کی آید راست؟
صفات خاص خداوند بنده را نسزدبه هیچ حال خدایی و بندگی نه رواست
طریق آز دراز است و بار حرص گرانبه زیر هر نفسی صد هزار گونه بلاست
اگر به دندان ذرّه کنی هزاران کوههرآینه نشود غیر آنچه یزدان خواست
قضا قضاست و شاهد درست، قاضی عدلتو را بدانچه قضا اقتضا نمود رضاست
به هیچ حال من از زیر بند او نجهمبه هر صفت که بر آرد مرا، رضا و سزاست
جز آنکه طعنه و تعریض دوستان نشاطبرین دلم بتر از صد هزار تیر جفاست
به پیری‌اَم همه کس سرزنش کنند همیگناه من چه درین؟ از خدای باید خواست
نه اختیار من است این، چو اختیار کسی‌ستکه هرچه بر من و تو حکم کرد، حکم رواست
نماز شام، شب عید، چون طلایهٔ ماهبر آمد از فلک و نور شمع روز بکاست
سپهر تیره بیاراست رخ به مرواریدچنانکه گفتی دریای لؤلؤ لالاست
مه وُثاق من، از بهر دیدن مه نودُژَم نمود سر زلف و از برم برخاست
دو دیده چون دو گهر بر رخ فلک بردوخترخ سپهر به شمع رخانِ خود آراست
به چشم نیک بدید آخر، آن مه خندانمهی که سایهٔ موی است، یا سهیل و سهاست
چون ماه دید، به عادت بگفت: آنک ماهبه شرم گفتمش: ای ماه‌چهره، ماه کجاست؟
به نوک آن قلم سیمگون اشارت کردبگفت: آنک، در زیر زهرهٔ زهراست
نگاه کردم، نی ماه دیدم و نه فلکبدین چه گفتم و گویم همی خدای گواست
نگار من ز سر کودکی و تنگدلیچه گفت؟ گفت که: بینایی از خدایْ عطاست
حقیقت است که پیری رسول عاقبت استهمیشه از بر پیری نهایت است و فناست
به شوخ‌چشمی نگذاشتی جوانی و عمرکنون که پیر شدی، در دلت همان سوداست
تو را چه وقت تماشا و عشرت است و سفر؟تو را نه پایهٔ آسایش و نماز و دعاست
ز خویشتن تو برنجی همی و ما ز عنانصیب ما همه از دولت تو رنج و عناست
جهان بمان به جوانان و دردِ سر بگسلکه کار عالم، تا هست، خار با خرماست
چو پردهٔ حرم حرمت از میان برخاستدهن ببستم، چونانکه عادت حکماست
ز راه دین سخن تلخ او نمودم خوشاز آنکه در سخن راست راستی پیداست
غلام پیر شهی‌ام، که صد هزاران پیرز فرّ بخت جوانش جوان‌دل و برناست
شنیده‌ام که: به ده سال جور و ظلم ملوکبه از دو روزهٔ سرسام و فتنه و غوغاست
کنون شد این مثل، ای پادشه، مرا معلومبه امتی که هلاک است و ملکتی که هباست
به هفته‌ای که مثال و خطاب تو بگسستاز آن طرف که حد «اوش» و «اوزجند» و «نسا»ست
بر اهل قبله بر، از کافران رسید آن ظلمکز آتش و تف خورشید روی‌بسته گیاست
نجَست هیچ کس، الا اسیر یا مجروحنماند هیچ زن، الا فضیحت و رسواست
سوادِ ساحتِ فرغانهٔ بهشت‌آیینچو کربلا همه آثار مشهد شهداست
کز آب چشم اسیران و موج خون شهیدنبات‌هاش تبرخون و خاک‌هاش حناست
هزار مسجد و محراب خالی‌ست و خرابهزار منبر اسلام بی‌دعا و ثناست