گنج

شمارهٔ ۱ - در مدح شمس‌الملک نصر

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اب۵۷ بیت
نماز شام، چو پنهان شد آتش اندر آبسپهر چهره بپوشید زیر پر غُراب
چو برکشید سر از باختر علامت شبفرو کشید عَلَم‌دار آفتاب طناب
هوا نهان شد در زیر خیمه ازرقزمین نهان شد در زیر خرقه سنجاب
هوای مشرق تاری‌تر از شب شبه‌گونکنار مغرب رنگین‌تر از عقیق مذاب
یکی ز جامه عباسیان فگنده ردایکی ز مطرد نستوریان کشیده حجاب
چنان نمود اثر آفتاب و ظلمت شبچو از عمامه مصقول چهره اعراب
یکی چو عارض معشوق زیر سایه زلفیکی چو چشمه خورشید زیر چتر سحاب
ز نور و ظلمت بر روی آسمان و زمینهوا ز قوس و قزح در هزار گونه خضاب
یکی چو آینه‌ای زیر پرده ظلماتیکی چو برگ سمن زیر لاله سیراب
نماز شام پدید آمده ز روی فلکخیال‌وار کواکب، چو مهره لعاب
من و نگار من از بهر دیدن مه نودو دیده دوخته بر روی گوهرین دولاب
چو دو مهندس زیرک، که بنگرند به جهددقیق‌های مطالع به شکل اسطرلاب
بت مرا، ز نشاط نظاره مه عیدچکیده به گل احمر هزار قطره گلاب
ورا، ز دیدن مه، هر دو دیده پر ز خیالمرا، ز دیدن او، دیده پر مه و مهتاب
گهی به گوش همی برنهاد مرزنگوشگهی ز درج عقیقین نمود دُر خوشاب
ز بس اشارت انگشت دلبران به هلالهمه هوا قلم سیم شد، به شکل شهاب
یکی به برگ سمن برنگاشته نرگسیکی به لاله همی‌ برنگاشته عناب
هلال عید پدید آمد از سپهر کبودچو شمع زرین، پیش زمردین محراب
فلک چو چشمه آب و مه نو اندر ویبه سان ماهی زرین میان چشمه آب
گهی نهان شد و گاهی همی‌ نمود جمالچو نور عارض فردوسیان به زیر نقاب
به سان زورق زرین میانه دریاگهی بر اوج پر از موج و گاه در غرقاب
همی‌ شد از پی رزم و ز بهر بزم ملکگهی چو دشنه زرین، گهی چو جام شراب
شه مظفر منصور، نصر، ناصردینابوالحسن، که زاحسانش عاجزست حساب
جمال صدر و نظام زمانه شمس‌الملکقوام حق و شه شرق، پادشاه رقاب
به جاه قبله اسلام و قوت ایمانبه جود مقصد اسلاف و قبله اعقاب
اگر به جرم فلک بنگرد، به چشم رضاوگر به روی زمین خط کشد، ز روی خطاب
چو مهر گردد، از مهر، مهرهای فلکچو ذره گردد، از قهر، ذره‌های تراب
به بزم و رزم درون آب و آتشست، چنانکبه صلح و جنگ به کردار رحمتست و عذاب
نه عرض جاه وی اندیشه را کند تمکیننه ارز جود وی اوهام را دهد پایاب
مطیع رایت منصور اوست فتح و ظفرمعین رای دلارای اوست صدق و صواب
ز روی علم و هنر نادری‌ست در هر نوعز روی فضل و ادب آیتی‌ست در هر باب
درین صحیفه فهرست گنج‌های علومدر آن سفینه کتاب نوادر و آداب
ایا نبرده سواری، که بر فلک بی‌توکسی نیارد کردن به تیغ و تیر عتاب
به روزگار تو تیغ تو یادگاری ماندکه حجتست به نزد همه اولوالالباب
چه گفت؟ گفت که: بخشش نه کوشش است به جهدنه ملکت اندر شمشیر و نیزه بود و نشاب
بلی، که دولت ایزد دهد، ولیکن مردحریص باید و کوشا بجستن اسباب
زمین سراسر گنجست و درش ناپیداجهان سراسر کامست و کام او نایاب
اگر جهان همه پر گنج و تخت و تاج شودچو رنج نبود نتوانش دید جز در خواب
بیا، بیا و ببین مرد را به روز مصافبیا، بیا و ببین مرد را به گاه ضراب
بدان گهی، که دلیران شوند سوی مصافبدان گهی، که یلان آهنین کنند ثیاب
زمین چو دریا گردد ز موج خون و سرشکهوا چو هاویه گردد ز دود دوزخ تاب
میان میدان سرهای شیر مردان راتپان و غلتان بینی، چو گوی در طبطاب
هِزَبْرْوار تو بر پشت باد پای سمندچو اژدها، که سواری کند به پشت عقاب
چو ابر در گردون و چو ماه در صحراچو کوه در زمین و چون نهنگ در گرداب
چو کوه وقت سکون و چو سیل در گه سیرچو سنگ وقت درنگ و چو آب وقت شتاب
همی‌روی به مصاف اندرون چو عزرائیلفتاده پیش تو در، کشتگان به سان زباب
یکی به ضربت تیغ و یکی به طعنه رمحیکی به زخم عمود و یکی به زخم رکاب
ز عکس جوشن میدان چو دامن مریخز خون دشمن ساعد چو آلت قصاب
ز بیم حمله تو هر زمان بجوشد خونز خاک کالبد و جان رستم و سهراب
ایا شهی، که جهان را به کام تست مآلو یا شهی، که زمان را به حکم تست مآب
چو رزم سازی، عالم کنی پر از کشتهچو بزم سازی، گیتی کنی پر از می ناب
خدایگانا، شاها، مظفرا، ملکا،مه مبارک بگسست صحبت از احباب
قرار کرد تمام و به وقت کرد خرامکنون بخواه تو جام و بگیر زلف بتاب
خجسته بادت عید، ای خجسته عید جهانخدات داد بدین رنج روزه مزد و ثواب
همیشه تا که بود سرخ لاله و می و گلهمیشه تا که بود سبز سرو و مورد و سداب
چو سرو سبز ببال و چو سنگ سخت بپایچو ابر تند ببار و چو آفتاب بتاب
همه جهان بگشای و همه هنر بنمایهمه جمال ببین و همه جلال بیاب