شمارهٔ ۳۰
ای بجائی که پیش صورت توخانه بشکست نقشبند خرد
در نبندد شکسته بند قضاهرکه را دست کین توشکرد
جامه ئی داد خازن تو مراکه کس از من به نیم جونخرد
ور ندوزم مشبک است کزوهفت عضوم برون همی نگرد
زه جیبش چو چنگ ناله کندلقمه از حلقم ار فرو گذرد
ور بسرفم در آن میان ناگاهچو انار کفیده باز دَرَد
مرد باید که در میانه اونه بسرفد، نه دم زند، نه خورد
بیش از وصف او قلیل و کثیرنتواند زبان که برشمرد
زانکه گر هیچ دم زنم تادیرتا باقصای کاشغر ببرد
داد باشد ز خازن تو مرابا رهی این معاملت سپرد
بال این قطعه را بباید بستپیش از آن، کز دهان من بپرد