گنج

شمارهٔ ۲۸

قافیه: انبگشاد۱۲ بیت
بخدائی که روی بند عدمامرش از چهره جهان بگشاد
باد لطفش بباغ رحمت دربید امید را زبان بگشاد
عقد های جواهر و اعراضاز دل کان کن فکان بگشاد
هیبتش عقل را زبان بربسترحمتش عجز را دهان بگشاد
ساخت میتین و تیغ صبح و بدانچشمه مهر از آسمان بگشاد
کمر کوه را مرصع کردچون جواهر زبندگان بگشاد
تربیت کرد نفس ناطقه راتا بدو کشور بیان بگشاد
بوی لطفش چو رنگ بط آمیختنبض خون از دل روان بگشاد
از پی انس و جان بدست اجلبند ترکیب انس و جان بگشاد
که مرا فرقت شما هر دمعقدی از جزع درفشان بگشاد
نعره ها میزنم که سوزش آنچرخ را خون ز دیدگان بگشاد
ناله ها میکنم که جوزا راکمر سیم از میان بگشاد