شمارهٔ ۲ - لغز
بر دَوَد چون سمندراز آتشبگذرد چون سفینه از دریا
هر دو دست وی از جنوب و شمالهر دو پای وی از نسیم و صبا
رنگ در کوه و شیر در بیشهبال در بحر و غول در صحرا
چو ببالا برآید از پستیهست ماننده ی دعای ریا
بر شود حالی و فرود آیدراست ماننده ی دغا و قضا
این عجب تر که گر ز جابلقاگویم او را، چو برنشینم، ها
نرسیده هنوزها، به الفکاو رسیده بود به جابلسا
هرچه در مدح او تو را گفتمهمه بر عکس گفتم و عمدا
تا برابن استرم سوار مپرسکه چه آید برویم از اعدا
اولا، استری است سست و نکونحاصل او شماتت اعدا
آگه از حال هاجر و هاروتزاده در عهد آدم و حوا
از بن رود نیل خورده خصیلبر سر کوه قاف کرده چرا
نه کس از من پذیردش به صلهنه کس از من ستاندش بدعا
بدترین عیب او بخواهم گفتچند دارم نهان، زبهر چرا
هر کجا نرخری بدید ز دورکوی سوی او همی کند عمدا
گه به تعریض مردمان گویندکه چه نیک اوفتد سزا سزا