گنج

شمارهٔ ۱۸

گلهٔ هجر تو با وصل تو می‌کردم دوشگر بشد عمر مرا هیچ به جز غم نگشاد
زآن میان روی به من کرد خیالت که اثیرزین سخن بگذر و این واقعه بگذار زیاد
وصل ما مظلمهٔ کس به قیامت نبردگر ز تو جان بستد در عوضش عشوه بداد