گنج

شمارهٔ ۱۱

شاها مَثل رخ تو و روحچون باغ ودماغ و باد و باده است
آن حامله تیغ حیض پالایصد ملک بیک شکم بزاده است
رضوان در هشت باغ باقیوز خاک جناب تو گشاده است
کردون که سه طفل را پدراوستدر عقد جلالت تو ماده است
بالله که فروغ شمع دانشدر نکته حرف تو نهاده است
در خدمت ساقیان بزمتمه نو خط آفتاب ساده است
بی بزم تو بنده چند روز استکز مرکب خرمی پیاده است
از شمع مهابت تو اینکسرسوخته در لکن نهاده است
در چاشنی سخن ندیده استکاثار نه از ایاغ و باده است
گر شاه کناه او به بخشدشاید که بعذر داد، داده است