شمارهٔ ۹۹
تو چه گوئی ار بپرسم ز لب شکرفشانشز چه داد زهر ما را، چه بود جوابش، آتش
ز دلم گرفت نسخت مگر آن دهان تنگشچو ندید کس دهانش به چه میدهد نشانش
ز میانش ار بیابم بخرم به جان کناریکه مرا تو مردمی کن خبری ده از میانش
سحری ز باغ حسنش نفسی زدم ز حیرتگل و باد و سرو، ترسم که رسد بسی زیانش
من تنگدل که هستم ز غمش فراخ روزیدل تاب خورده دارم به کمند دلستانش