گنج

شمارهٔ ۱۰۰

در خون دل نشاندم روی ازفراق رویشقدی چو سرو گردم موی از فراق رویش
جوئی است ز آب خضرش، در چشمه لب منبر شیب رخ براندم، جوی از فراق رویش
تا آب صبح صادق، رویش بگشت برشببر خاک تیره دادم، خوی از فراق رویش
در لاله می، نه بینم رنگ از وصال رنگشوز گل نمی پذیرم بوی از فراق رویش
بی گوی غبغب او چوگان قد اثیر استچوگان هربلا را، گوی ازفراق رویش