شمارهٔ ۹
بی روی تو، روی خرمی نیستدر عشق تو، جای بیغمی نیست
جز با سر زلف تو، فلک رادر شیوهٔ جور، همدمی نیست
گفتی که به حکم توست، دل راکاندر سخن تو محکمی نیست
بس محرومم ز خدمت تودر شهر تو، رسم محرمی نیست
نقدی است شگرف عشوهٔ توچندانکه همی دهی کمی نیست
مستانه توئی چنین، یک اهلدر هفت نشیمن زَمی نیست
گشتیم به باغِ دهر چون بادیک شاخ بر آب خرمی نیست
خشک است نهال شادی اِی چشمدریاب که وقت بینمی نیست
این ریش که بر دل است ما رادر ساختن است مرهمی نیست
یا در عالم نمانْد مردمیا رسم وفا و مردمی نیست
شک نیست که این رباط خاکیمنزلگه هیچ آدمی نیست
چتوان کردن اثیر میساز«کز دهر امید خرمی نیست»