گنج

شمارهٔ ۱۰

در عشق تو یک کار مرا ساز و نسق نیستخون می‌خورم از غصه و سامان نطق نیست
آمد به فَذلک ز غمت دفتر عمرمگر مابقی‌ای هست به جز یک دو ورق نیست
چشمم مه رخسار تو را باز مبینادگر در شب هجران تو چشمم چو شفق نیست
در مملکت درد، نشان می ندهد کسیک کار که از عشق تو بی ساز و نسق نیست
خلق از تو، چو نیلوفر تا حلق درآبندوز شرم تو را بر گل رخسار عرق نیست
ما نیز رضای تو گزیدیم، چو کس رابر هرچه هوای تو کند، زَهرهٔ دق نیست
کی دید اثیر از تو وفا، خاصه که امروزدر قالب عالم ز وفا هیچ رمق نیست