شمارهٔ ۱۱
چون مرا دولت وصل تو، شبی روزی نیستزانکه در مذهب من، عیدی و نوروزی نیست
گفتم آن لعل صفت محنت من برشکندچرخ پیروزه ندا کرد که پیروزی نیست
چند گوئی، که بدآموزی صاحب غرض استعادت بوالعجب توست، بدآموزی نیست
بیلکی باز کن از غمزه، بدآموزان رازانکه در عادت تو سنت دلدوزی نیست
غم دلسوختگان، دامن تو کی گیرددر جهان تو. چو غمخواری و دلسوزی نیست