گنج

شمارهٔ ۸۷

مشتری غاشیه‌ی مهر تو بر دوش کشدآسمان حلقه‌ی پیمان تو در کوش کشد
اثر لطف صدای سخنت در دل کوهسنگ را داغ بیان از پی مفروش کشد
ماتم خصم تو را غاشیه‌ی شقه‌ی ابرمهر زرین کُلَه اندر شب شبپوش کشد
عقل شاگردی رای تو کند ورنه قضاشدر شمار بدل کار فراموش کشد
ماه بر مذهب توقیع تو از خط کلفبرقع غالیه بر سیم بُناگوش کشد
خصم گوید من و پس چون همه‌ی بیخرداندوش حمال کند تا سر مدهوش کشد
صعوه باز خرکی نیست که با وزن دودانگلاف مرغی زند و بازی بر موش کشد