شمارهٔ ۸۸
امید وصل غم روز هجر چون شب شمعز سوز سینه لبم خشک و دیده تر دارد
امید وصل ز دل پرس و درد هجر ز جانکه هر کسی ز غم خویشتن خبر دارد
به ذوق جان سخن تلخ تو خوش است ز قنداز آنکه بر لب شیرین او گذر دارد
اگرچه بس خوش و شیرین بود شکر لیکنحلاوت لب تو لذت دگر دارد