گنج

شمارهٔ ۷

مشرقِ مَه دور گریبان اوستمغرب جان نقبهٔ مرجان اوست
حجلهٔ پروین بَرِ سیمین اوحاجب پروین لب خندان اوست
ظلمت دل، کوری هر خسته‌دلبر رصد چشمهٔ حیوان اوست
مجمع جان‌های جگرسوختهدر کنف مشک پریشان اوست
زُهرهٔ شب از دامن میدان چرخمشتری گوی گریبان اوست
قاعده‌گر، صبح مکلکل جمالغاشیه‌دار سگ دربان اوست
وز بن دندانهٔ کوه، آفتابحلقه‌به‌گوشِ سر دندان اوست
چرخ جهان‌بین، خرد بحر اوستلعل سخنگو، حجر کان اوست
یوسف دل‌ها نه یکی، صدهزارگمشده در چاه زنخدان اوست
دایرهٔ هرکه کم از نقطه‌ای‌ستعجم حروف خط فرمان اوست
تحفه چه آرم به بَرَش؟ کز وجودهرچه بر آن دست نهی، زان اوست
اینکه اثیر است نه زانِ خود استگر گل و گر خار، ز بستان اوست