گنج

شمارهٔ ۶

گرچه سوگندان خوری، که‌اکنون نکوتر دارمتمن نیم ز آن‌ها، بحمدالله که باور دارمت
شه رخی خوردم به هر چَم بود، اکنون خوش‌تر آنکعشق می‌گوید کزین صد لَعب دیگر دارمت
ای که همچون خاک راهم، زیر پای آورده‌ایگر مرا دستی بود، با جان برابر دارمت
همچو نور خور، تو را بر دیده منزلگه کنمحیله این باشد چو بتوانم که درخور دارمت
گویمت همسایهٔ وصلم بخواهی داشتنگوی از یک خان و مان داری پر از زر دارمت
زر مگر معذور داری، لیک از دریای طبعگر اجازت می‌دهی تا غرق گوهر دارمت
دست بر هم می‌زدی دیروز و می‌گفتی اثیرگر جهانت بفکند من حاضرم بردارمت
گر هزاران آیت و افسون به من برخوانده‌ایبا مَنَت این درنگیرد، چون من از بردارمت