شمارهٔ ۵
صبحدمان، از می گل بوی مستهمچو نسیم سحر از جا بجَست
خواب نهان، در سر شهلای شوختاب عیان، در سر مرغول شست
خانه به هم بر زده چون عهد تُرکزلف به هم درشده چون غول مست
ساقی آزاده، ستاده به پایباقی دوشین می نوشین بدست
راه حزین میزد و آوای نرمچنگ ارم در بر و آهنگ پست
در شرر ساغر و زنّار وارچشم من از صورت او بتپرست
گفت: که بر دست و لب من به نقدبوسه شش داری و باده سه شست
با زر، ساقی بستد جام میتا دل من سوخته برهم نشست
تا، به دو لب هست کنیم آنچه نیستتا، به دو می نیست کنیم آنچه هست
پرده در این باب نباید دریدتوبه در این راه، نباید شکست
تیغ برآهیخت و لیکن نزدتیر بیانداخت ولیکن نَخَست