شمارهٔ ۶۵
هر محتشمی پایهی عشق تو نداردهر پر جگری تاب عتاب تو نیارد
زودا که شود در خم چوگان بلاگویآن سر که سرش ناخن سودای تو یارد
در باغ امل عشق تو پاداش اجل شدهرکس دِرَود هرچه در آنجا که بکارد
بیداد کنی بر من و یک بار نپرسیزآن کو، چو تو بیداد کنی، بر تو گمارد
یکتا شدهام پشت الفوار ولیکنپیش تو چه گویم که الف هیچ ندارد
گر زآن که گران بشمری این پایه نگوییتا عشق تو ما را ز بزرگان بشمارد
او را چه زیان دارد اگر نقش اثیریاز سنگ فرو ریزد و بر آب نگارد