شمارهٔ ۶۳
دل ز دست غمت به جان نجهدعقل جز خسته بر کران نجهد
خاک پاشی چو تو ندیدم منکز کفت باد رایگان نجهد
از لبت هر که گوهری طلبدبه هزاران هزار کان نجهد
نتواند گریخت از تو دلیتا به حیلت در آن جهان نجهد
وعدهای کردهای به کشتن منکوش تا باد در میان نجهد
زلف تو دست بر اثیر نهدآه کز دست او به جان نجهد