شمارهٔ ۶۲
از عشق تو بوی خون همیآیددم نتوان زد که چون همیآید
هر بار دل آمدی کم از غمهاتاین بار غمت فزون همیآید
چشم تو خدنگ بر کمان داردمانا که به عزم خون همیآید
بینایی چشم عقلت، چندانستکان جادو در فسون همیآید
دیدم سر زلف تو که باشد دلجایی که فلک زبون همیآید
دل خانهی من ببرد چِتوان کردو ز دست که از درون همیآید
میزد در جانم آسمان یعنیکز تو ستمی کنون همیآید
عشق تو به حاجبی برون آمدگفتا منشین برون همی آید
یک بار اثیر زخم خورد از تووین بار به آزمون همیآید