گنج

شمارهٔ ۵۶

دهان تنگ آن دلبر نشان طبع من داردکه در یک نقطه‌ی وهمی جهانی در وطن دارد
گهرها در شکم دارد لب یاقوت فام اووز او سربسته هر نکته شکرها در شکن دارد
چنان خندد که پنداری صبا بر لؤلؤ شبنمدهان لاله‌ی رعنا فرا روی چمن دارد
نهان چون چشمه خضرست هر کز وی کنف جویدسر حسرت گرفته چون سکندر در کفن دارد
چو روح‌القدس معصوم است و از ما روی می‌پوشدچو حور‌العین هم جان‌ست و یاقوتی به تن دارد
دمی کز وی صفت گوید چو احمد مهرلا جویدلبی کز وی عصا جوید چو موسی داغ لن دارد
سخن های فراخ او که در عالم نمی‌گنجدشگفت آید بدان تنگی که او جای سخن دارد
به مهمان خانه‌ی عصمت نمکدان ملائک راکسی داند که گوش جان بدان شیرین دهن دارد
کجا رمزی در اندازد قتیلی چون حسین آردکجا زهری برافشاند شهیدی چون حسن دارد
خرد شارب همی خواند نشانی را که پنداریسواد لاله بر عنوان درج یاسمن دارد
نشاط آهوان غمزه‌ی او خود عجب نبودکه گرد سبزه جان سبز از مشک ختن دارد
جهان را مژده می‌آرد به شعر آبدار منبدین شادی دهانش چرخ پر در عدن دارد
همی گوید بحمدالله اثیر امروز در کیهانطراوت نظم او دارد که بوی عشق من دارد