شمارهٔ ۵۷
شام از طرب رخت سحر گرددزهر، از مدد لبت شکر گردد
از عشق غلامی تو هر ماهیسر تا به قدم همه کمر گردد
خورشید اگرچه داشت ناموسیدر دور تو کارهاش برگردد
چون دایره گرد نقطهی لعلتدر میگردم اگر نه برگردد
دفعش بکنم چو زور و زر باشدگر طبع تو گرد شور و شر گردد
از تنگدلی به دست حال منور مردمیام از این بتر گردد
در عشق تو سیم خشک میبایدتا کار بدان چو زرّ تر گردد
منظور جهان اثیر در عشقتشب هست که از در نظر گردد